تبليغاتX
روز برمی آید
.....
تنهایی را می شود آبی رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات دریا می شود و تو می توانی در آن غوطه بخوری و مزمزه کنی آبی شدن را.تنهایی را می شود سبز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود سبزه و جنگل تا لختی روی سبزه هایش دراز بکشی و زیر برگ سبز درختانش گوش بسپاری به نغمه های مرغی که می خواند نوای دلتنگی ات را.
تنهایی را می شود قرمز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود یک دشت لاله ی سرخ و تو می دوی در لاله ها و می خوانی کوه ها لاله زارن لاله ها بیدارن.
تنهایی را می شود زرد رنگ کرد تا خورشیدی شود و بتابد بر دشت ها و گندمزارها و گرما بخشد به وجودت که سرما بی تابش کرده است.
تنهایی را می شود سفید رنگ کرد تا پرده ای بزرگ شود و با آن بتوانی بپوشانی سیاهی را یا ابری شود و بشکند بغضت را و بگرید روی کویر لوت و نمک.
اما هیچ وقت دوست ندارم تنهایی ام سیاه شود.سیاهی دلم را می لرزاند و من در دل سیاهی گم می کنم سپیدی را.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط آزاده |

.....
این روزها تنهایی ام را با بارهای الکتریکی تقسیم می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:34 توسط آزاده |

ریزش بی وقفه باران است و رقص و صدایی که در گوشم می پیچد.باران است وبغض و سرمایی که تا مغز استخوان را می سوزاند.هویج ها را خرد می کنم و خیره به پیازچه ها آوازی را زمزمه می کنم.منتظر تلنگری هستم برای شکستن بغض.می دانم اگر بشکند اشک ها می آیند آرام و نوازش می دهند گونه هایم را در غربت این روزها.کاش کسی اینجا بود تا برایم پابلو نرودا بخواند و من دلم پر بکشد به آن بعد از ظهری که برای اولین بار عاشق شدم و کنار بوته های رز حیاط  عاشقانه ای قدیمی را زمزمه کردم.دلم گرفته است و دوست ندارم کسی دلیلش را بپرسد.دلم  دوستی را می خواهد که بدون هیچ پرسشی روبه رویم بنشیند و با هم گوش بسپاریم به سفر زمستانی شوبرت و من خیس شود گونه هایم از دانه های برفی که می پوشاند هر چه سیاهی را.
دلم صدای مهربان کسی را می خواهد که هیچ وقت عکسش جای خالی اش را برایم پر نکرد و من دلتنگ زمزمه ی پایش بر روی فرش بودم.صذایش را هر وقت از پشت خط تلفن می شنوم دلم پر می کشد به کودکی ام و روزهایی که با "پریا" و "یه شب مهتاب" می خوابیدم.
هویج ها خرد شده اند اما باز ریزترشان می کنم و دلم پر می کشد به روزهای دور و نزدیک.انگار دیروز بود که رفتند.گفتم از خداحافظی بدم می آید و بغض کردم.در آستانه ی در بود کنار همان تابلوی قدیمی که بغضم شکست و به قلب تکه تکه شده ای فکر کردم که هر تکه اش افتاده است گوشه ای از این دنیا.
دلم هوای دیدن دوباره آبی را کرده است.چند روز پیش که انگشتانم را روی دیوار می کشیدم یاد ژولی اقتادم و یاد روزی که به خانه جدیدش رفت و  آن آویز آبی.انگار همین دیروز بود که به دوستی می گفتم چقدر لحظه های دوست داشتنی دارد فیلم های کیشلوفسکی.
هویج ها دیگر  ریزتر از این نمی شوند اما انگار تصاویری که جلوی چشمان من می آیند تمامی ندارند.امشب بارش بی وقفه تصویر است و من زیر این بارش گاهی بغض می کنم و گاهی می خندم.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40 توسط آزاده |

سفر کوتاه بود و جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.........
عید خوش گذشت.جایی رفتم که آبی خلیج فارس چشمانم را نوازش می داد و مهمان مردمی بودم که مهر و صفا در دلشان موج می زد.روزی را که مهمان مدرسه چهار نفره کالو بودم هیچ وقت فراموش نمی کنم.روزی دوست داشتنی که با حمیده،حسین،پریسا،مهدی و معلم مهربانشان سپری کردم و یاد فیلم انجمن شاعران مرده افتادم.
در این سفر لحظه های نابی را مزمزه کردم.لحظه هایی که طعم امید می داد و زندگی.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:3 توسط آزاده |

......
بوی بهار می آید و من کوله بارم را بسته ام برای سفر.می روم تا مدتی دور باشم از هیاهوی اطرافم و لذت ببرم از بودن در کنار کسانی که دوستشان دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:2 توسط آزاده |

قافله عمر

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو برکشیدم:
« من ام،آه
آن معجزت نهایی
بر سیاره ی کوچک آب و گیاه!»
آن گاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش می دیدم و می شنیدم!

 «شاملو»

امروز تولدم است و من مرور می کنم تمام خاطرات تلخ و خوش گذشته را و می اندیشم به تجربه هایم و گذر قافله ی عمر.
امروز از دوستی حرف های خوبی شنیدم و خوشحالم که هستند هنوز کسانی که می شود با آنها حرف زد و حرف هایشان هم آرام می کند دریای طوفانی دلم را.
امروز تولدم است و من می اندیشم به این جاده ی پرپیچ و خم زندگی و به گام هایی که برداشته ام و قرار است بردارم.
خیام می خوانم و دلم می خواهد با تمام وجود لمس کنم لذت لحظه هایی را که با طرب می گذرد.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط آزاده |

.....
خنده هایم را دوست دارم...تلخی های روزگار هم آنها را از من جدا نکرده است.خنده هایم حالا دیگر قسمتی از من هستند.قسمتی که گاهی نقابی می شود تا کسی آن چه را که در دلم می گذرد نبیند.
خنده هایم را دوست دارم...گاهی از ته دل هستند و گاهی نه اما هر چه هستند زندگی را برایم گاهی دلنشین و گاهی قابل تحمل کرده اند.
خنده هایم را دوست دارم...خودشان می آیند بدون دعوت،گاهی در میان بغض واشک و گاهی وقتی قلبم از شادی کوچکی می تپد.
خنده هایم را دوست دارم...وقتی که همراه خنده های دیگر موزون می رقصند و بالا می روند و پایین می آیند.دوستشان دارم وقتی پشت ستون ها پنهان می شوند و سرهاشان را روی شانه های همدیگر می گذارند.
می ترسم از روزی که خنده هایم از من جدا شوند اما نه،گذر سال ها ثابت کرده است که آنها خیال جدایی در سر ندارند.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:6 توسط آزاده |

............
۱)چند روزی که گذشت خوب بود با بودن کسانی که دوستشان دارم . آمدنشان دلتنگی های روزهای سخت را کم کرد و دوباره عطر شادی در خانه پیچید.
۲)دیشب بعد از مدت ها دوباره رفتم سراغ  فیلم نامه "سان ست بلوار" بیلی وایلدر(ترجمه مریم سپهری) و شبم را با این فیلم نامه سپری کردم.یادش بخیر اولین بار این فیلم را با بچه های کانون فیلم دیدم.
۳)این روزها دلم عجیب هوای "شادمانی  بی سبب" را کرده است.
۴)نگران و ناراحتم از اتفاق هایی که این روزها در غزه می گذرد.انگار قرار نیست این جهان آرام بگیرد.سردم است.
۵)این جمله از برتراند راسل را که مریم اینا  در وبلاگش گذاشته خیلی دوست دارم:
"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر"
۶)مشغول ورق زدن کتاب قبله عالم(ژئوپلتیک ایران/گراهام فولر)بودم که  جمله جالبی از سرپرسی سایکس دیدم.او در سال ۱۹۱۵ گفته است:
"ایرانیان که به واسطه سدهای سلسله جبال از دریا محروم شده اند،همیشه از خود نوعی ناسازگاری و عدم تمایل نسبت به دریا نشان داده اند که بهترین گواه صدق این مطلب است که اوضاع طبیعی در اخلاق و عادات یک قوم موثر می باشد.این ناسازگاری و تنفر از دریا امروزه نیز در ایرانیان به همان اندازه که حافظ را از سفر هند باز داشت وجود دارد."
۷)مدتی که ننوشتم دلم برای اینجا تنگ شده بود.اینجا را دوست دارم.خانه ای شیشه ای که مهرش در دلم نشسته است. 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط آزاده |

.........
۱)دیشب کنار دوستانی بودم که سرشارند از مهربانی  و صداقت.نگاهشان و حرف هایشان خط می کشد به روی دلتنگی هایم و بودن کنارشان آرامم می کند.دیشب از ته دل خندیدم و لذت بردم از حرف زدن با کسانی که بدون هیچ ادعایی دوستان خوبی هستند.
۲)هر روز که می گذرد بیشتر از کلاس آلمانی ام لذت می برم.این کلاس عجیب به من انرژی مثبت می دهد.
۳)دلم برای دوستانم در دانشگاه تنگ شده است.شاید در روزی از این روزها سراغشان بروم.
۴)این روزها ممنونم از کسی که با تمام خستگی هایش،لحظه هایم را رنگی کرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:57 توسط آزاده |

.......
۱)مهر دارد تمام می شود و من مدتی است اینجا نمی نویسم.کمی درگیر بودم.شاید درگیر بودن بهانه باشد.کمی حوصله ی نوشتن نداشتم.انگار کلمات را گم کرده بودم.این روزها درس می خونم البته نه خیلی جدی که امیدوارم جدی تر شود. یکی از مشکلاتم نداشتن تمرکز است که کمی اذیتم می کند.
۲)چند روزی "ماه محو" و "میم" اینجا بودند که خیلی خوش گذشت.بعد از مدت ها به جاهایی در شهرم سر زدم که فراموششان کرده بودم.لذت غریبی داشت پرسه زدن در بازارها و کاروانسراهای قدیمی و لمس جریان سیال زندگی.
۳)مشغول خوندن کتاب شب هول هستم.عجب کتاب معرکه ای ست.
۴)کارهای تسویه حساب دانشگاهم تمام شد.وقتی کارت دانشجویی را تحویل دادم دلم گرفت،اگر چه این روزهای آخر  دانشگاه دیگر برایم غریبه بود،حتی آن راهروهای پیچ در پیچش که  پر از خاطره بودند.
۵)این روزها دلم پرواز می خواهد و چقدر زیباست این شعر قدسی قاضی نور:
هزار سال عمر لاک پشت
درون لاک تاریکش
به یک لحظه پرواز پروانه
نمی ارزد 
که با تمام کوتاهی
در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند.





 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:11 توسط آزاده |