تبليغاتX
روز برمی آید
سفر
خسته ام.مدتی ست که دلم هوای سفر کرده.هوای دل سپردن به جاده ای بی انتها. هوای سفر با قطار رویاهام.همون قطاری که تو هیچ ایستگاهی توقف نمیکنه و اون قدر میره تا خودشو تو ی غروب گم کنه.

بعد منم می شم یه تیکه از خورشید همون خورشیدی که صبح ها با طلوعش خبر از رفتن شب میده.همون خورشیدی که با نورش خیلی از جاده ها رو روشن میکنه.

حالا چمدونم رو بستم.آماده ی سفر.شاید این سفر کمی آرومم کنه.امیدوارم.............

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 11:38 توسط آزاده |

روزهای آخر
داریم به انتخابات نزدیک میشیم. حال عجیبی دارم .امروز در شهر ما برنامه ی جالبی از طرف ستاد دکتر معین برگزار شد.تموم جوونا با هم یه صدا یار دبستانی میخوندن و دسشون بادکنکای رنگی بود.یه تعدادی از بچه ها هم با مردم عادی صحبت می کردن. خلاصه این که هر کسی به هر اندازه که میتونست کار میکرد.

یه خبر جالب هم فراخوان جمعی از روشنفکران وهنرمندان ست که از مردم خواستن به دکتر معین رای بدن.

تا جمعه فرصت کمی باقی مونده.امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 23:18 توسط آزاده |

پری گمشده
داشت خاطرات گذشته را یکی یکی در ذهنش مرور می کرد. سال ها بود که کارش این شده بود.تنها راهش برای تحمل سختی های روزگار.سختی هایی که شانه هایش را خم کرده بود.

حالا امروز هم داشت به روزهای رنگی گذشته فکر میکرد.روحش را پرواز داده بود تا برود سر دیوار حیاط خانه ی پدری بنشیند و  دور حوض  چرخی بزند. بعد همراه با ماهی های داخل حوض آبی شدن را مزمزه کند.اما حیف که دیگر نمی توانست دل به شاهنامه خوانی پدر بزرگ بسپارد و سرمای استخوان سوز آخر پاییز را کنار گرمای آتشی تحمل کند که با کلام پدربزرگ گرمی اش فزونی می یافت.حالا دیگر نه  از گیسوان مشکی عمه تارا خبری بود و نه از صدای سازش که همیشه زیبایی شب های پر ستاره را دو چندان میکرد.حالا دیگر مدت ها بود که سهمش از زندگی نسیمی بود که سحرگاهان میوزید.نسیمی که برایش عطر پری قصه هایش را داشت و شاید همان عطر آشنا بود که او را امیدوار نگه می داشت.امیدوار به بازگشت پری قصه هایش که روزی در رویاهای کودکی گمش کرده بود.اگر او می آمد شاید...........

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 0:47 توسط آزاده |

روزهای سخت
خیلی خسته ام.از یه طرف امتحانها ودرس هایی که تو طول ترم خونده نشده و روی هم انبار شده و از طرفی دیگه انتخابات که نمی شه نسبت بهش بی تفاوت بود.بچه ها هر کدوم دارن  واسه ی دکتر معین تبلیغ میکنن .البته خیلی ها هم دست رو دست گذاشتن و کاری نمی کنن انگار نه انگار که ۲۷خرداد انتخابات ریاست جمهوریه.

خیلی دلم شور میزنه.روزهای سختییه.میترسم  خیلی چیزها یی رو از دست بدیم که واسه ی به دست آوردنشون کلی زحمت کشیدیم.می ترسم به عقب برگردیم به هشت سال پیش.به سال هایی که شاید خیلی هامون فراموشش کردیم.

اما چقدر خوب بود هممون توی تنهایی  کمی به گذشتمون فکر میکردیم و منصفانه تر راجع به هشت سال اصلاحات قضاوت می کردیم.

امیدوارم تو این فرصت کم باقی مونده خیلی هامون این کارو انجام بدیم.امیدوارم........

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 0:15 توسط آزاده |

تنها
دخترک هر وقت بیرون می رفت دست مادرش را محکم می گرفت تا مبادا توی خیل جمعیت گم شود.....حالا دخترک زنی ست که کنار پنجره ای نشسته است که سالهاست باز نشده درست از زمانی که دیگر قلب مادر نزد و دخترک ماند با کوله باری از مصیبت.او باید تحمل میکرد هر شب درد تازیانه هایی را که وقت و بی وقت بر بدن نحیفش فرود می آمد آن هم از طرف کسی که دخترک زمانی عاشقانه دوستش داشت......

حالا دیگر چمدانش را بسته بود اما نمی دانست باید کجا برود.خانه ی پدری سال ها بود که خراب شده بود.میترسید که شاید شب جایی برای خوابیدن پیدا نکند .میترسید در زیر ظلمت این آسمان بی ستاره تنها بماند.

اما نه باید برود.نباید بگذارد که این ترس ها پایش را برای رفتن سست کند.باید برود و خانه ی پدری را از نو بسازد. شاید  درخت توت جوانه بزند و دخترک برای یک بار دیگر هم که شده دوباره روزهای شیرین کودکی را تجربه کند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 19:58 توسط آزاده |

تلاشی ستودنی
ورود زنان به استادیوم آزادی پیروزی بزرگی بود.پیروزی که باعث شد لبخند به روی لبهای خیلی از آدمهای این سرزمین بنشینه.وقتی خبر رو شنیدم از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم و فکر می کنم خیلی های دیگه هم این احساس رو داشتن.

آخه کاری که این خانوما کرده بودن کار کمی نبود.درسته باهاشون نبودم اما میتونم حدس بزنم که چه مشکلات و موانعی رو پشت سر گذاشتن تا وارد استادیوم بشن.

از اینجا باید بهشون بگم خسته نباشید کاری که کردید کار بزرگی بود و تلاشتون ستودنی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 17:48 توسط آزاده |