تبليغاتX
روز برمی آید
زندگی
درد،دروغ،شادی،حقیقت،خیال،لبخند،اشک،فریاد،سفر،وداع.....سرگردان در میان همه ی این ها هستم که ناگهان چشمم می افتد به لبخندی در آینه که دعوتی ست به زندگی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 20:43 توسط آزاده |

درد پشت لبخند
درد ، درد  گاهی اوقات که می یاد سراغ آدم،بدجوری به قلب آدم خنجر میزنه.طوری که احساس می کنی ته ته های قلبت یه زخم هست.اون روز منم این حالو داشتم.حال غریبی بود.مدام تو  خیابون که راه می رفتم به قیافه ی آدما زل میزدم و پیش خودم فکر می کردم الان هرکدومشون دارن به چی فکر می کنن و من به چی؟به از دست دادن یه عزیز،به اندوهی که قلبمو فشرده،به خفگی که احساس میکنم داره جونمو می گیره یا بغضی که درست چند وقته تو گلوم جا خوش کرده و خیال ترکیدن نداره.

همون طور که تو خیابون راه میرفتم،یک دفعه تو رو دیدم بعد از مدت ها با شالی آبی درست همرنگ چشمات.باورم نمیشد.عجب تصادفی.روبه روم ایستادی وشروع کردی به حرف زدن.اما من حوصله نداشتم.باورت می شه؟من،منی که همیشه یه آدم بودم با یه دنیا حوصله.اما تو به سکوت من توجه نکردی و هی گفتی و گفتی.از خاطرات مدرسه تا طعم شیرینی های مادری و من تو  این مدت فقط نگاه می کردم و قلبم تیر می کشید.اما تو لبخند میزدی و باز هم میگفتی.

پاهام درد گرفته بود از بس ایستاده بودم و تو یه ریز حرف می زدی.آخرش دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم:بازم مثل قدیما پر حرفی و بی خیال.اینو که گفتم.سکوت کردی،زل زدی تو چشامو گفتی:تو هم مثل قدیما زود قضاوت می کنی،خیلی زود.....

اینو گفتی و رفتی بدون خداحافظی و من بعد چند روز فهمیدم که پشت لبخندت چه درد بزرگی بود و شرمنده شدم،شرمنده ی لبخندت و اون نگاه همیشه مهربونت.

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:36 توسط آزاده |

نوشی نگران جوجه هاش
 

                                        

                               نوشي و جوجه هاش

 

جوجه های نوشی هنوز  برنگشتن.نوشی نگران جوجه هاست.

نوشی وکیل میخواد.هر کس میتونه کمک کنه هر چه زودتر اقدام کنه.

نامه ی آلیس به نوشی جون رو بخونید.

امیدوارم هر چه زودتر جوجه ها برگردن پیش نوشی.

 

                   

 

                                         
                                  

                                           

 

 

                                        

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 9:46 توسط آزاده |

ناتوانی
نوشی جان 
دوست خوبم کاش کاری از دستم بر می اومد تا کمکت کنم.چی بنویسم وقتی این قدر عاجزم که تو ناراحتی و من نمیتونم کاری بکنم؟امیدوارم هر چه زودتر جوجه ها برگردن پیشت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 16:53 توسط آزاده |

بی انتها
از ته آن کوچه ی بن بست باز صدایی آشنا می آید ومن مداد رنگی هایم را بر می دارم تا باز دوباره و دوباره آن کوچه را نقاشی کنم.اما نمی دانم چرا هیچ وقت کوچه ی نقاشی های من بن بست نیست.نمیدانم.....

 


 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 10:38 توسط آزاده |

دلتنگی
دلتنگ بود.این را میشد ازقطره های اشکی که گاه و بیگاه روی گونه هایش می لغزیدند و پایین می آمدند فهمید.دلتنگ بود.دلتنگ آن غروب نارنجی در آن دشت بی انتها.دلتنگ کوچ غریب پرستوها.
میدانست تنها چیزی که ممکن است آرامش کند نوشتن است اما حیف که دستانش توان نوشتن نداشت وگرنه تمام کلماتی را که در ذهن داشت بر روی سپیدی کاغذ می آورد.اما افسوس.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 19:58 توسط آزاده |

کنار هم بودن
امروز با بچه ها رفتیم بیرون.یه جای بسیار زیبا تو شهرمون که آب و هوای معرکه ای داره.مدتی بود که این طور دور هم جمع نشده بودیم.کلی گفتیم و خندیدیم و برای لحظه ای سعی کردیم تموم تلخییای روزگار رو فراموش کنیم.خیلی وقت بود که دلم لک زده بود واسه ی خنده های بچه ها.

این بیرون رفتن باعث شد حداقل واسه ی یه مدت کم هم که شده حال و هوام عوض بشه.وقتی با بچه ها بودم پیش خودم فکر کردم چقدر خوشبختم که دوستایی به این خوبی دارم.دوستایی که حضورشون و حرفاشون همیشه آرومم کرده.امیدوارم که هیچ چیز دوستیامون رو از بین نبره.امیدوارم......

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 0:14 توسط آزاده |

چه بگویم
چه بگویم که دل افسردگی ات
از میان برخیزد؟

نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن؟

سردی برف شبانگاهان را
که پر افشانده به دشت و دامن؟

**شعر «چه بگویم »سروده شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 11:53 توسط آزاده |

باران
باران شاید تنها چیزی بود  که میتوانست در آن روزهای ناامیدی آرامش کند.در آن روزهایی که دلش می خواست خودش را در دریای کلمات گم کند.به آبی دریا بپیوندد و خیس از باران بهاری شود.روزهایی که دلش می خواست بگردد تا ببیند قطار رویاهایش در کجای این سرزمین توقف کرده که دیگر مدت هاست به جاده ی خیال او سری نمی زند.

اما حیف که نه پاهایش توان رفتن داشت ونه روحش یارای پرواز.پس کارش این شده بود که کنار پنجره بنشیند و خیره شود به قطره های باران تا شاید تماشای آن حداقل کمی از زخمهای دلش را التیام بخشد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 20:51 توسط آزاده |