گاهی......
گاهی اوقات دوست داری اون قدر گریه کنی تا توی یه دریا اشک غرق بشی و هیچی ازت باقی نمونه جز رنگ پیراهنت.
ـــاما چی میشه کرد وقتی سر چشمه ی اشکات خشک شده باشن و تو نتونی........
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 11:55 توسط آزاده
|
......
«به نظر من هیچ چیز قشنگ تر از آتش بازی نیست.گوی های درخشان آبی و سبز در سیاهی شب به آسمان بالا می روند و وقتی به اوج زیبایی می رسند قوس کوچکی می زنند و خاموش می شوند و وقتی آدم تماشا می کند دلش پر از شادی است و در عین حال از بیم هم خالی نیست.بیم از این که این نور زیبا خاموش شود.زیبایی و نابودی آن از هم جدا نیست و این زیباتر از آن است که جز آن نورهای خندان چیزی نبود و جاوید می نمود.»
متن بالا از کتاب "داستان دوست من"هرمان هسه با ترجمه ی خیلی خوب سروش حبیبی....کتابی که از خوندنش لذت بردم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 10:49 توسط آزاده
|
هنوز هم به یادت هستم
تنها بودی.می دانستم سالهاست که تنهایی.از آن موقع که به خوابهایم می آمدی و برایم قصه ای را می گفتی که همیشه ادامه داشت و انگار قرار نبود هیچ وقت به آخر برسد.
نه قصه به آخر میرسید و نه تو بدقولی می کردی.همیشه در خوابهایم بودی.بارها داستان زندگیت را شنیده بودم.از همان موقعی که آلبوم عکسها را نگاه می کردم و وقتی به عکس تو می رسیدم از همه می خواستم برایم دوباره از تو بگویند.از تویی که هیچ وقت ندیدمت اما شاید بهتر از تمام کسانی که دیده بودنت،می شناختمت.می دانم در آن سالها چه کشیدی،وقتی بچه ات را از تو جدا کردند و جرمت فقط این بود که می خواستی خودت باشی نه آن کسی که دیگران می خواهند.
تو دیگر سالهاست که به خوابم نمی آیی اما من هنوز هم وقتی آلبوم عکسهای قدیمی را نگاه می کنم،خود را اسیر کمند رویاهای تو می کنم.تویی که همیشه تنها بودی.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 19:31 توسط آزاده
|
زندگی،جنگ و دیگر هیچ
هفته ی پیش،سینما یک فیلم جوخه ساخته ی الیور استون را نشان داد.در این فیلم کارگردان جنگ ویتنام را به تصویر می کشد.جنگی که دولت آمریکا به منظور جلوگیری از گسترش کمونیسم به راه انداخت تا بخش شمالی ویتنام را که در اختیار کمونیستها به رهبری هوشی مین بود به زانو درآورد.
در این فیلم که در سال ۱۹۸۶ ساخته شده،کارگردان آن چه را که در ویتنام دیده وتجربه کرده،نشان می دهد.فیلم از نگاه سربازی به نام کریس تیلور روایت می شود.سربازی که داوطلبانه به جنگ آمذه و نخستین چیزی که در هنگام ورودش می بیند ردیف جسدهای انسان هایی ست که در جنگ کشته شده اند و حالا دارند آنها را به آمریکا باز می گردانند.
ما در این فیلم دو شخصیت دیگر را هم می بینیم.یکی بارنز،درجه دار جنگجویی،که در جنگ های بسیاری شرکت داشته و دیگری گوردین که با بارنز اختلاف دارد وسعی می کند با مصرف مواد مخدر از واقعیت تلخ جنگ فرار کند.
در طول فیلم شکاف بارنز و گوردین افزایش می یابد و همین پایان شگفت انگیز فیلم را رقم می زند.آن چیزی که این فیلم را شاید از سایر آثاری که درباره ی جنگ ویتنام ساخته شده متمایز می کند این است که در آن قهرمانی وجود ندارد و استون سعی کرده آن چه را که در ویتنام رخ داده بدون هیچ کم وکاستی نشان دهد.
تلخی و خشونتی که ما در این فیلم میبینیم طوری ست که هرکس را فارغ از هرگونه طرز تفکری که داشته باشد،به این نتیجه می رساند که جنگ چه فاجعه ی دردناکی ست.
به این فیلم در سال ۱۹۸۶،چهار جایزه اسکار تعلق گرفت که یکی از آنها جایزه ی بهترین کارگردانی بود که به استون داده شد.جوخه،انعکاس خاطره ی کسانی ست که در ویتنام جنگیدند و کشته شدند.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 12:29 توسط آزاده
|
چند لحظه.........
حرف،حرف،حرف،حرف........چقدر خوب می شد گاهی اوقات آدما به جای حرف زدن ساکت می شدن و چند لحظه فکر می کردن.
سخن آخر:دوست عزیزم شیوا مقانلو هم کتاب جدیدش به نام مکالمات فرانسوی چاپ شده که شامل گفتگوهایی با فیلسوفان مدرن فرانسوی ست.این مصاحبه ها را رائول مورتلی انجام داده و شیوا زحمت ترجمه ی آنها را کشیده و دیگر این که دات کام هم شده است.
شیوا،دوست عزیز،هم منزل نو و هم کتاب نو مبارک!
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 11:10 توسط آزاده
|
سکوتی تلخ
گاهی اوقات حرفها تلنبار می شوند روی هم و آدم دنبال کسی می گردد تا این حرفها را به او بزند.تا خالی شود از تمام حرفهایی که در وجودش است اما گاهی اوقات با وجود دنیایی از حرف،دوست ندارد سخن بگوید.
مثل همان پیرمرد روی صندلی چرخدار،که مدتها بود سکوت کرده بود.از چشمانش می توانستی به تلخی وجودش پی ببری.تلخی که شاید هیچ چیز نمی توانست آن را از بین ببرد.وقتی به او نگاه می کردی پیش خودت شک می کردی یعنی این همان آدم شادان دیروز است که خیالش سرشار از باد بادک های رنگی بود و ماهیان اعماق اقیانوس ها و حالا سکوتش را هیچ چیز نمی شکست.سکوتی تلخ که انگار خیال تمام شدن نداشت.
بیرون بهار بود و تو آرزو می کردی کاش روزی هم بهار به داخل این خانه بیاید.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 17:48 توسط آزاده
|
کوه نقاشی
در سفر بودم و مثل همیشه در جاده.در دو سوی جاده، سبزی درخت بود و آبی آسمان و بعد گندمزاری که با وزش باد،خوشه های گندمش به رقص در آمده بودند.کمی دورتر که نگاه کردم،چشمم به کوهی افتاد،درست شبیه همان کوهی که روزی در بچه گی در نقاشی هایم کشیدم و همه گفتند:هیچ شباهتی به کوه ندارد اما به نظر خودم بسیار شبیه کوه بود و حالا بعد از این همه سال مطمئن شدم که اشتباه نمی کردم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 12:15 توسط آزاده
|
غرق در رنگ و خاطره
در زیر باران رنگها،رنگارنگ شدم و در مهمانی باد و خاطره دوباره آن بانوی سپیدپوش را دیدم.همان بانویی که روزی خود را در نارنجی غروب آن شهر کویری گم کرد و دیگر هیچ وقت خبری از او نشد.بعد از مدتها دیدمش.آرام،آرام آمد و در گوشه ای نشست.باز هم مثل آن روزگار در نگاهش دریا بود و در دستش کاسه ای انار سرخ.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 22:53 توسط آزاده
|