لیوان شکسته
امروز لیوان از دستم افتاد روی سرامیک سفید کف آشپزخونه و تکه تکه شد.درست مثل خودم که کمی شکسته ام البته هنوز تکه تکه نشدم،فقط کمی ترک برداشته ام.راستش شاید اگه این همه دوست خوب نداشتم تا حالا منم به سرنوشت اون لیوان دچار شده بودم.دوستای خوبی که بودنشون همیشه دلگرمم کرده و نذاشته اتاق رو تاریک کنم و پرده ها رو کامل بکشم.نمیدونم باید چی کنم؟!فقط اینو میدونم که نباید بذارم اتاق تاریک بشه و ترک لیوان بیشتر......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 22:10 توسط آزاده
|
رها
رنگ های روی بوم رهایم کرد از قید زمان و اشک هایم جاری شد در آبی چشمه ای که سال ها بود برایم طعم و رنگ آرامش داشت.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 0:35 توسط آزاده
|
......
با دودهای سیگار رقصان بالا رفتم و ماه را در آغوش کشیدم.روی ابرها راه رفتم و از خواب که بیدار شدم آغوشم پر از ستاره بود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 16:47 توسط آزاده
|
.....
شادی من کدام است اگر تمام دست ها،
حتا دست های ناپاک بتوانند آلوده اش کنند.
این راند
پ ن :دلم هوای تازه می خواهد و شانه ای برای گریستن.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 21:5 توسط آزاده
|
نامه ای به یک دوست
بانو نمی دانم چرا نمی خواهم این نامه را مثل تمام نامه ها شروع کنم با سلام و احوال پرسی و این سوال کلیشه ای که خوبی؟وقتی که می دانم خوب نیستی.
بانو باور کن من هم زیاد خوب نیستم.در خستگی و روزمرگی گرفتارم و نه حرف تازه ای می شنوم که دلم باز شود و نه نگاه تازه ای می بینم که آرامم کند.
بانو دلم لک زده برای آن قدم زدن های طولانی و حرف زدن ها،برای آن کتاب خریدن ها،فیلم دیدن ها و گپ زدن ها.دلم لک زده برای آن خوشحالی ها از چاپ یک کتاب جدید.
بانو منم خسته ام از زندگی.از این که باید تن به چیزهایی بدهی که دوستشان نداری.باور کن من هم گاهی دلم می گیرد از دنیا و آدم هایش.منم گاهی احساس می کنم استخوان هایم تحمل سنگینی بار این همه تناقض را ندارد.
اما دلم بیشتر می گیرد وقتی تو می گویی به آخر خط رسیده ای.آخر تو بانوی روزهای ناامیدی من بودی.وقتی بغض راه نفس کشیدنم را می بست،این نگاه تو بود که آرامم می کرد.
تویی که آنقدر بزرگ بودی که آغوشت همیشه پذیرای اشک های دوستان باشد.یادت می آید روزی که نگار بی تاب بود و این دست نوازش تو بود که آرامش می کرد.
کاش الان کنارم بودی،روی تختم نشسته بودی و اشک می ریختی تا من بغلت کنم،شاید کمی آرام شوی.اما از پشت خط تلفن چه می توانم بکنم برای تو دوست عزیز؟
یادت می آید آن روزی را که دلم گرفته بود و سرم را روی میز گذاشته بودم.برایم «در آستانه ی شاملو» خواندی و وقتی به اینجای شعر رسیدی که:
«انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی ی عریان.»
سرم را بالا آوردم و به چشم های همیشه مهربانت زل زدم.
بانو تو به من گفتی که فریب تابلویی را نخورم که نشان می دهد جاده مسدود است.تو به من یاد دادی که بندهای کفشم را محکم ببندم و گام هایم را استوار بردارم.
پس انتظار نداشته باش بتوانم لبخند محو شده ی روی لبت را ببینم و سرخی چشمانت که حکایت از دل شکسته ات دارد.
مهربانم،نمی دانم چه می توانم بکنم برای پریشانی ات و دل شکسته ات؟برای گل روی میز اتاقت که مدت هاست ذلش هوای تازه می خواهد.....
فقط می توانم بگویم کمی پنجره را باز کن و بگذار هوای تازه به داخل اتاق بیاید.مدت هاست بویی را که در این اتاق پیچیده،دوست ندارم.......
با یک بغل مهر و یک دنیا بوسه
آزاده
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 19:2 توسط آزاده
|
فرش هزار نقش
می بافد و می بافد فرشی هزار نقش را که هر نقشش به رنگی ست و من می رقصم و می رقصم روی این فرش هزار رنگ تا به رنگ خیالی از خیالات دخترکی شوم که در آن زیرزمین تاریک تار و پودهایی را به هم می بافد با رنج و شادی،گریه و خنده،بیم و امید.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 20:50 توسط آزاده
|