زخمی قدیمی سرباز کرد.باورم نمی شد بعد از این همه سال درد کهنه ام دوباره تازه شود و من باز به فکر مرهمی باشم که سوزش عمیق وجودم را التیام بخشد.
آتشی در وجودم زبانه کشید و سوزاند اوراق کهنه ی دفتری را که سال ها بود ورق نزده بودم و من به نظاره نشستم آن سوختن را بدون آن که لحظه ای به فکر خاموشی آتش باشم.
مثل همان شبی که ماه در آسمان بود و من کنار آن چاهی که انتهایی نداشت نشسته بودم تا در نور مهتاب شاهد سوختن کلبه ای باشم که سال ها بود دیوارهایش بوی اشک می داد و ترک هایش یاد آور بغض های شکسته شده در غروب های پاییز بود.
*فروغ فرخزاد
از اون جایی که ما نمی دانیم چه وقت خواهیم مرد
ما به زندگی به عنوان یک چاه بی انتها نگاه می کنیم
وقایع به تعداد انگشت شماری اتفاق می افتند
و واقعن به تعداد کمی
چند دفعه شده که به یاد یک بعدازظهر دوران بچگی خودت بیفتی
بعدازظهری که به طور بسیار عمیقی قسمتی از تو باشه
و تو نتونی بدون آن زندگی کنی؟
شاید چهار یا پنج دفعه،شاید حتی نه اونقدر
چند دفعه طلوع ماه را خواهی دید؟
شاید بیست دفعه
با این وجود همه ی آن نامحدود به نظر می رسه.
**فیلم آسمان سرپناه(برناردو برتولوچی)
دوست مهربانم مدت ها بود می خواستم برایت بنویسم اما آنقدر درگیر بودم که توان نوشتن نداشتم.
من هم مثل تو زیاد غرق میشوم در تاریک و روشن روزهای گذشته.این روزها هم واژه ی نفرت زیاد سر می زند به قلبم اما نمیگذارم ساکن خانه ی دلم شود.
در روزهای پاییزی دوست دارم روی برگهای نارنجی،سرخ و قهوه ای راه بروم و دلم را مهمان رنگ هایی کنم که طبیعت به من هدیه داده است.بعد روی برگها دراز بکشم،چشمانم را ببندم و آرزو کنم باران پاییزی آرام بر من ببارد.
«زندگی ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.»
این جمله ی آندره مالرو خیلی اوقات آرامم کرده در هنگامه ی سختی ها.زمانی که اشکهایم به هق هق تبدیل می شدند.
فرناز نمی گذاریم شانه هایمان خم شود زیر بار مصیبت ها و هر وقت دلمان گرفت یادی می کنیم از جنگل و سرسبزی.مزمزه ای می کنیم دریا و آبی شدن را و شب ها که تنها می شویم ماه را به حریم خانه ی خویش دعوت میکنیم.
امیدوارم لحظه هایت همیشه پر امید باشد....
با مهر
آزاده
پس بلند شو!پنجره را باز کن و دلتنگی ات را به دست نسیم بده.فردا روز دیگری ست....