تبليغاتX
روز برمی آید
فصل سرد
در آستانه ی فصلی سرد
در  محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آنکس که می رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد..*

زخمی قدیمی سرباز کرد.باورم نمی شد بعد از این همه سال درد کهنه ام دوباره تازه شود و من باز به فکر مرهمی باشم که سوزش عمیق وجودم را التیام بخشد.
آتشی در وجودم زبانه کشید و سوزاند اوراق کهنه ی دفتری را که سال ها بود ورق نزده بودم و من به نظاره نشستم آن سوختن را بدون آن که لحظه ای به فکر خاموشی آتش باشم.
مثل همان شبی که ماه در آسمان بود و من کنار آن چاهی که انتهایی نداشت نشسته بودم تا در نور مهتاب شاهد سوختن کلبه ای باشم که سال ها بود دیوارهایش بوی اشک می داد و ترک هایش یاد آور بغض های شکسته شده در غروب های پاییز بود.

*فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:2 توسط آزاده |

افکار
افکار می آیند گاهی در می زنند و بااجازه وارد می شوند،گاهی بدون اجازه.هرکدام لباسی دارند و شکل و قیافه ای مخصوص به خود.یکی نوازش می کند روح را،دیگری می خنداند دل را،یکی آزار می دهد جان را،دیگری اشک هدیه میدهد به چشمان  و می شکند بغض را.
بعضی از آن ها را دوست داری طوری که وقتی به سفر می روند دلتنگشان می شوی و بعضی دیگرشان کلافه ات می کنند و از دست شان فرار می کنی.بعضی آن قدر دنبالت می آیند که حواست را پرت می کنند تا صدای راننده ای یا دوستی فراریشان بدهد.
گاهی اوقات تنهایی ات را پر می کنند،گاهی آسایشت را بر هم می زنند اما بعضی هایشان را باید برانی چون اگر بمانند کار دستت می دهند.
الان که این مطلب را می نویسم،هر کدامشان گوشه ای نشسته اند و نگاهم می کنند.بعضی لبخند می زنند و بعضی دیگر اخم کرده اند و عصبانیند.بعضی دیگر هم حساب کار خود را کرده اند و چمدان هایشان را بسته اند برای رفتن چون می دانند دیگر جایی برای ماندن در خانه ی ذهنم ندارند.

پ ن:فراخوان برای یک کار نیک(وبلاگ الپر)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 22:35 توسط آزاده |

برای فرناز گلم

از اون جایی که ما نمی دانیم چه وقت خواهیم مرد
ما به زندگی به عنوان یک چاه بی انتها نگاه می کنیم
وقایع به تعداد انگشت شماری اتفاق می افتند
و واقعن به تعداد کمی
چند دفعه شده که به یاد یک بعدازظهر دوران بچگی خودت بیفتی
بعدازظهری که به طور بسیار عمیقی قسمتی از تو باشه
و تو نتونی بدون آن زندگی کنی؟
شاید چهار یا پنج دفعه،شاید حتی نه اونقدر
چند دفعه طلوع ماه را خواهی دید؟
شاید بیست دفعه
با این وجود همه ی آن نامحدود به نظر می رسه.

**فیلم آسمان سرپناه(برناردو برتولوچی)

دوست مهربانم مدت ها بود می خواستم برایت بنویسم اما آنقدر درگیر بودم که توان نوشتن نداشتم.
من هم مثل تو زیاد غرق میشوم در تاریک و روشن روزهای گذشته.این روزها هم واژه ی نفرت زیاد سر می زند به قلبم اما نمیگذارم ساکن خانه ی دلم شود.
در روزهای پاییزی دوست دارم روی برگهای نارنجی،سرخ و قهوه ای راه بروم و دلم را مهمان رنگ هایی کنم که طبیعت به من هدیه داده است.بعد روی برگها دراز بکشم،چشمانم را ببندم و آرزو کنم باران پاییزی آرام بر من ببارد.

«زندگی ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.»
این جمله ی آندره مالرو خیلی اوقات آرامم کرده در هنگامه ی سختی ها.زمانی که اشکهایم به هق هق تبدیل می شدند.

فرناز نمی گذاریم شانه هایمان خم شود زیر بار مصیبت ها و هر وقت دلمان گرفت یادی می کنیم از جنگل و سرسبزی.مزمزه ای می کنیم دریا و آبی شدن را و شب ها که تنها می شویم ماه را به حریم خانه ی خویش دعوت میکنیم.

امیدوارم لحظه هایت همیشه پر امید باشد....
با مهر
آزاده


 

 




 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 15:4 توسط آزاده |

بلند شو
می دانی،گاهی اوقات که دلت می گیرد از روزها بهتر است بالا بیاوری و عق بزنی.بهتر است سکوتت را بشکنی تا خالی شوی از آنچه آزارت میدهد.فریاد بزنی،فریاد!
بعد بنشینی و کتاب تازه ای بخوانی یا شعری و بگذاری واژگان آرام آرام بر تار و پودهای وجودت بنشینند.
باید دنبال چیزهای تازه بگردی و دلخوشی هایی که آرامت می کند در هنگامه ی سختی ها.

پس بلند شو!پنجره را باز کن و دلتنگی ات را به دست نسیم بده.فردا روز دیگری ست....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 22:24 توسط آزاده |