تبليغاتX
روز برمی آید
کاباره بالکان یا بشکه ی باروت
چند روز پیش دوباره کاباره بالکان ساخته پاسکالیه ویچ را دیدم.شیوه ی روایتی فیلم را بسیار دوست دارم.پس گفتم شاید بد نباشد یادداشتی درباره ی آن اینجا بنویسم.

کاباره بالکان یا بشکه ی باروت حکایت آدم هایی ست که در جنگ با یک حکومت خودکامه چنان فشارهایی را متحمل شده اند که یا دست به خود ویرانگری زده اند یا زندگی دیگران را نابود می کنند.کاباره بالکان یوگسلاوی را نشان میدهد،بشکه ای پر از باروت.این فیلم تلخ است.کابوسی هولناک از بالکان و از مردمی که مقصر و بی گناه،تر و خشک همه با یکدیگر می سوزند.
این فیلم پر از شخصیت ها و داستان های مختلفی ست که در یک بافت ساختاری محکم جای گرفته اند که هر داستان در حالی که به طور مستقل جذاب است،در ساختار کلان فیلم هم خیلی خوب جا گرفته است.
بازی قوی بازیگران،فیلم نامه ی خوب فیلم و ساختار شبه اپیزودیک قصه همه باعث می شوند که تلخی فیلم در ذهن و روح ما نفوذ کند.در فیلم گاهی اوقات موقعیت های معمولی را می بینیم که با یک پیچش ناگهانی منجر به جنونی می شوند که باعث بهت و حیرت بیننده می شود.تمام شخصیت ها مستقیم و غیر مستقیم بر زندگی یکدیگر تاثیر می گذارند.
در فیلم آدم های مختلفی را می بینیم.مردی که به تلافی تصادف ماشین خانه یک پیرمرد را ویران می سازد.همسایه ی پیرمرد استاد دانشگاهی ست که راننده ی اتوبوس است و پسرش او را سرزنش می کند که چرا با قاچاقچیان همکاری نمی کند.همین پدر توسط جوانی کشته می شود که اتوبوس او را می دزدد.پسر  هم مرید شاعری انقلابی ست که هم اکنون مجنون و معتاد است.
زنی را در اتوبوس می بینیم که بر اثر حسادت شوهرش از او متنفر می شود و هر دوی آنان در برابر شاعر و مرید او به حقارت کشیده می شوند.بوکسوری از خیانت دوستش آگاه می شود و او را می کشد و دوست او کسی نیست جز همان کسی که در اول فیلم ماشینش تصادف کرد.بوکسور بعد از کشتن دوستش قبل از این که به یک دختر تعدی کند توسط نارنجکی که تنها یادگار دختر از نامزدش است که در جبهه کشته شده،می میرد.راننده تاکسی که در اولین نما فیلم دیده ایم پلیسی را به خاطر این که باعث تحقیر شدنش در برابر یک دختر شده،عقیم کرده است.
مردی نامزد سابق خود را با کسی دیگر می بیند و برای این که دل او را به دست بیاورد خود را ظاهرن به آب میزند ولی به دست رقیب واقعن در دل آب می میرد و در آخر پسر استاد هم می میرد توسط مردمی که او را با سارق بنزین اشتباه گرفته اند و در میان شعله های آتش.
بشکه ی باروت فیلمی ماندگار است.فیلمی درباره ی بلگراد،یوگسلاوی و بالکان که با شیوه ی روایی جذابش ذهن هر بیننده ای را درگیر می کند.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:13 توسط آزاده |

کاشف غار علیصدر در گذشت
تلفن زنگ زد.گوشی را برداشتم،صدای لرزان آن طرف خط خبر تلخی را داد و من بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم با بغضی در گلو.
او هم رفت مثل خیلی های دیگر که این روزها می روند آرام و بی صدا.مردی که تمام قله های ایران را درنوردید.دیگر ازین پس شیرکوه،اشترانکوه،الوند،تفتان و دماوند او را نخواهند دید و گون های کویر دلتنگ نگاه او خواهند شد.
فریدون اسماعیل زاده،کاشف غار علیصدر در سال ۱۳۴۰با همراهی حسن ابریشمی و سید رحیم حسینی و یکی از اعضای موسس گروه بابک همدان و از اعضای گروه کوهنوردی آرش تهران بود.
اسماعیل زاده سال های زیادی از عمر خود را،به جوانان علاقه مند به کوهنوردی آموزش داد و قله های زیادی در ایران را فتح کرد.تعدادی از قهرمانان سنگ نوردی ایران شاگردان او بودند.
او از اندک کوهنوردانی بود که همواره در کوه پیمایی های خود یادداشت برمی داشت و این یادداشت ها قرار است در کتاب سه جلدی کوه های ایران،توسط انتشارات نی چاپ شود که کتاب مهم و مرجعی در مورد کوه های ایران خواهد بود.
فریدون اسماعیل زاده،دبیر بازنشسته آموزش و پرورش بود که با حقوق اندکی که می گرفت زندگی می کرد و مبلغی از این حقوق را نیز کرایه خانه می داد.
او رفت در حالی که ماه ها بود با بیماری سرطان مبارزه می کرد و من در برابرم تصویر مردی ست که با عزت نفس تمام سختی ها را به جان خرید و راه خود را ادامه داد.
میراث خبر پیش از مرگ این کوهنورد با او گفتگو کرده و او از چگونگی کشف غار علیصدر گفته بود.این گفتگو را در سایت میراث خبر بخوانید.

پ ن:نادیا ،رفت.او جان داد در زیر کتک همسرش.راست گفتی گلناز چه توفیری می کند چه صدایش کنیم.او رفت و شعرهایش ماندند بر روی سپیدی کاغذ.او رفت با زخم هایی بر تن و شعرهایی نگفته.می دانم ازین پس قلمش دلتنگ او خواهد شد.می دانم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:45 توسط آزاده |

چخوف،چخوف نازنین
خیلی خسته بودم.روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم این روزا چقدر تحملم زیاد شده.البته هنوز هم حرص می خورم و دلم می گیره از این روزگار اما خب انگار شونه هام قوی تر شدن
به قول سید علی صالحی:
«در ظلمت این روزگار ساده ببین
صبوری ستاره به آسمان چندم رسیده است
که همه چیز در سرزمین من قابل تحمل است
حتی باد که دشنامش آشنا
و چاقو که بی چرایی اش غریب»
همین طور مشغول فکر کردن بودم که یه دفعه به ذهنم رسید که اتاقم رو مرتب کنم.اول از همه رفتم سراغ کتابام تا از نو مرتبشون کنم.تازه شروع به کار کرده بودم که دیدم یه مجموعه کتاب دارن بهم چشمک می زنن و اونا چیزی نبودن جز مجموعه داستان های چخوف.یه جلد رو برداشتم و مثل دفعه ی اولی که خردیده بودمشون با کلی ذوق شروع کردم به خوندن.اون قدر غرق در خوندن شدم که از خیر مرتب کردن اتاقم گذشتم و روز بعدش اتاق رو مرتب کردم.
 خوندن داستان های چخوف لذت بخشه.لذتی که با هر بار خوندن بیشتر و بیشتر میشه.
راستی چقدر این جمله ی ناباکوف درباره ی چخوف درسته که میگه:هر وقت دلتان از جالوت های سیاه گرفت به سراغ داستان های او بروید که درباره ی داوودهای حساس است.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 11:51 توسط آزاده |

ناگهان بالتازار
«دو گونه ی سادگی،گونه ی بد:سادگی در آغاز کار که زودتر
از موعد به دست آمده.گونه ی خوب:سادگی در نهایت که
پاداش سال ها تلاش است.»

ـــ برسون،یادداشت هایی درباره ی سینماتوگراف 
                                                
                                                                                                             

دیدن دوباره ی ناگهان بالتازار بهانه ای شد برای نوشتن این یادداشت.فیلم ناگهان بالتازار اثر روبر برسون از آن دسته فیلم هایی ست که بعد از هر بار دیدنش ذره ای از لذت تماشای آن کم نمی شود.
برسون و فیلم هایش را دوست دارم.او با مهارتی شگرف به دنیای درون انسان ها راه میابد و این دنیای پیچیده را به کمک واقعیت نشان می دهد.
او فیلم سازی بود که با سینمای روز فرانسه مخالفت کرد و زبانی خاص در سینما ایجاد کرد که خود آن را سینماتوگراف نامید.
به گفته ی برسون:«سینماتوگراف گونه ای نگارش با تصاویر و صداهاست و نمی تواند تبدیل به نمایش شود.»
او در واقع سینمای آن روز را تاتر فیلم شده می دانست.برسون اعتقاد داشت که سینما دارای قدرت شگفت آوری ست که تاتر و سایر هنرها از آن بی بهره اند.
فیلم ناگهان بالتازار یکی از آثار درخشان برسون است که نوشتن درباره ی آن دشوار است.
ما در این فیلم الاغی را می بینیم که تماشاگر اعمال انسان هاست.دنیای این الاغ پاک است و صمیمی درست بر عکس دنیای آدم ها که پر است از خشم،رنج،نفرت،اذیت و آزار.
بالتازار نظاره گر دنیای آدم هاست و سرانجام خود نیز قربانی این دنیای پر از خشونت می شود.
ما در این فیلم نماهایی را می بینیم که نشان دهنده ی شخصیت عمیق بالتازار است.بالتازاری که در تمام ملاقات های ماری حضور دارد به عنوان مثال در ملاقات ماری با ژاک،وقتی که الاغ را می بینیم که علف ها را گاز می زند یا ملاقات هایی که ژرار و ماری با هم دارند و بالتازار شاهد همه ی آنهاست.
در بخشی از کتاب باد هر جا بخواهد می وزد(بابک احمدی) می خوانیم:
«در ناگهان بالتازار،برسون امکانات زیادی را که همواره خواهانش بود یافت.نمایش صداقت دنیای کودکی،تصاویر نقاشی گونه از حیوانات،سگ ها،مرغ ها،گوسفندان و حیوانات سیرک.بالتازار که به سیرک وارد می شودچهار بار در برابر قفس حیوانات دیگر می ایستد:شیر،خروس،میمون و فیل.هر بار به این جانوران نگاه می کند و آنان نیز به او خیره می شوند.به یکدیگر چه می گویند؟این گونه ای انتقال پیام است که از هر گونه مفهوم آشنای آدمیان در «ارتباط و پیام»جداست.»
موسیقی شوبرت در ناگهان بالتازار نیز بسیار زیباست و کاربردی بی نظیر دارد و یک عنصر تعیین کننده در فیلم است که نمی توان نقش آن را نادیده گرفت.

پ ن:بعد از دیدن این فیلم پنجره رو باز کردم و موهام رو به دست باد سپردم و به دنیای آدم ها فکر کردم در حالی که اتاقم پر از نوای سحرانگیز موسیقی شوبرت بود.

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 16:57 توسط آزاده |

قبله عالم
بر در میکده  رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

حافظ

دیشب بالاخره خواندن کتاب قبله عالم (کارنامه:۱۳۸۳) اثر عباس امانت را به پایان بردم.دلم نیامد چیزکی درباره ی این کتاب جالب و خواندنی ننویسم.نویسنده در این کتاب به بررسی پادشاهی در ایران و زندگی ناصرالدین شاه قاجار می پردازد و در آن به تفصیل نه تنها درباره ی نهاد سلطنت بلکه درباره ی نهاد صدارت در ایران نیز صحبت می کند.نهادی که در زمان ناصرالدین شاه با حضور امیرکبیر از اهمیت ویژه ای برخوردار می شود.
عباس امانت در این کتاب کوشیده که فارغ از تمام افسانه ها و حرف هایی که درباره ی امیرکبیر یا دیگر افراد هست،آن چه را که حقیقت آنهاست بیان کند.او در واقع به ما نشان می دهد که سیاستمداران در ایران چند چهره دارند.
نویسنده در این کتاب از روابط ایران و اروپا در زمان ناصرالدین شاه،اوضاع مردم در این دوره،دربار شاه و اتفاقاتی که در آن افتاده سخن می گوید.
در این کتاب به دوران تلخ کودکی ناصرالدین شاه نیز اشاره شده است،دورانی که نتیجه اش ترسی می شود که سال ها بعد در دوران سلطنت گریبان او را می گیرد و باعث می شود که همواره با دیده ی شک به اطرافیان خود نگاه کند و موجب قتل نخستین صدراعظمش، امیر کبیر،شود.صدراعظمی که به شاه نحوه ی حکومت کردن و رفتار با مخالفان سیاسی را آموخته بود و نقش مهمی در رسیدن او به تخت شاهی داشت.
بعد از امیرکبیر،میرزاآقاخان نوری به صدارت رسید که دارای شخصیتی متفاوت با امیر بود.دوران صدارت او هفت سال به طول انجامید که ما در این دوران هم شاهد ناآرامی هایی در دربار و روابط ایران و انگلیس هستیم.
اما نکته ی قابل توجهی که در دوران ناصرالدین شاه به آن بر می خوریم اصلاحاتی ست که در این دوره اتفاق می افتد از تفکیک قوا تا تشکیل شورای دولت،چاپ روزنامه،تاسیس مدرسه و اصلاحات دیگر.اما با تمام اینها سرانجام شاه که نگران سلطنت خود بود از اصلاحات روی گرداند.
در این کتاب مطالبی راجع به اواخر دوران حکومت ناصرالدین شاه و صدراعظمی میرزا حسین خان سپهسالار نیز می خوانیم.البته روایتی که نویسنده از این دوران صدارت می کند همانند دوران امیرکبیر و میرزا آقاخان به تفصیل نیست اما در آن نیز می توان نکات جالبی پیدا کرد.
در آخر این که کتاب قبله عالم اثری تاریخی ست که عباس امانت در نگارش آن از منابع موثقی استفاده کرده است و کوشیده بدون هیچ جانبداری شخصیت های سیاسی آن دوران را نشان دهد و پرده از واقعیات عهد ناصری بردارد.





                                           

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:47 توسط آزاده |