تبليغاتX
روز برمی آید
.........
چهره اش از برابر دیدگانم لحظه ای محو نمیشود و آن آبی چشمان مهربانش.قرار بود بعد از سال ها ببینمش و با هم حرف بزنیم از سال هایی که از هم دور بودیم و از خاطراتی که با هم داشتیم.
دلم لک زده بود برای لبخندش،مهربانی و سادگی اش.دلم لک زده بود برای دیدنش.
کاش به گذشته برمی گشتیم و دوباره همان دو دختر شاد میشدیم .همان دو دختری که از رویاهایشان برای هم می گفتند و از آرزوهایشان.او بزرگتر از من بود اما اختلاف سن هایمان هیچ وقت بین دوستیمان فاصله نینداخت.وقتی او رفت دلم خوش بود به ایمیل ها و تلفن هایش و با وجودی که جای خالیش را همیشه احساس می کردم اما از این که می شنیدم موفق است خوشحال بودم.تازه دکترایش را تمام کرده بود.وقتی تلفن زد و گفت قرار است برای یک هفته به ایران بیاید از شادی بال در آوردم.دوتایی پشت تلفن با هم برنامه ریزی کردیم که کجاها برویم و چقدر آن شب پشت تلفن خندیدیم.برای دیدنش لحظه شماری می کردم.
تا این که یک زنگ تلفن و یک صدای لرزان آن طرف خط گفت که دیگر او را نمی بینم.او تصادف کرده بود در این سرزمین.در اینجا که همیشه باید منتظر شنیدن خبرهای بد باشیم.او حالا دیگر نیست و من نمی توانم نبودنش را باور کنم.
جاده او را ازمن گرفت.جاده های این سرزمین سال هاست که انسان های زیادی را از ما گرفته اند و می گیرند.انگار هر بار با عبور از هر جاده باید چشمانمان شاهد تصادفی باشد.انگار آمار تصادفات در این سرزمین خیال کم شدن ندارد.شاید در این جا جان آدم ها ارزشی ندارد.

تمام روز،تمام روز
رهاشده،رهاشده،چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند...*

*فروغ فرخزاد


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 13:17 توسط آزاده |

سه شنبه ی تلخ
رفتم بخوابم اما نتوانستم.اشک هایم بی امان روی گونه هایم جاری می شوند.خبرسقوط هواپیمای ارتش در منطقه مسکونی نیروی هوایی و کشته شدن ۶۸خبرنگار،عکاس و فیلمبردار اعصابم را به هم ریخته است.انگار باید همیشه منتظر شنیدن خبری بد باشیم.چه روز تلخی بود این سه شنبه.تلخ تلخ تلخ...
اینها را بخوانید:
چه اهمیتی دارد لابد جان ما؟
به همان سادگی که خبر می نویسند،می میرند...
یک سانحه ی هوایی دیگر....
سقوط هواپیما
قربانیانی که به مانور نرسیدند...
کسوف
مرگ همین نزدیکی هاست
امنیت و مرگ
همه ی آن 68 نفر


 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:37 توسط آزاده |

پاییز دوست داشتنی
چه لذت بخشه قدم زدن روی برگ های پاییزی و دل سپردن به رنگ هایی که درون آشفته ت رو آروم می کنن.قدم زدنی که با وجود خستگی پاهات دوست داری تا زمانی طولانی ادامه پیدا کنه.
چه کیفی داره نسیم پاییزی که به صورتت می خوره و به یادت میندازه هنوز چیزایی هست که می شه به عشقشون زندگی کرد و نفس کشید.
چقدر سبکبال می شی بعد از این قدم زدن.به خونه که می رسی،روی تختت دراز می کشی و  خوابت می بره،خواب می بینی که یه لباس پوشیدی از برگ های پاییزی و داری تو یه جاده ی بی انتها قدم می زنی.
وقتی از خواب بلند می شی زیر لب شعری از فروغ زمزمه می کنی:
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:56 توسط آزاده |