«بهشت بر فراز برلین» یا «بال های اشتیاق» فیلمی تاثیر گذار و مهم است.داستان فیلم درباره ی دو فرشته به نام های دامیل و کاسیل است که بر فراز برلین حرکت می کنند و جز بچه های کوچک کسی قادر به دیدن آنها نیست.این دو فرشته با آدم های مختلف آشنا می شوند و اندیشه ها و افکار آنان را می خوانند.
به دنبال این آشنایی ها دامیل عاشق دختری بندباز می شود،سپس آرزو می کند به جای فرشته به یک آدم عادی تبدیل شود.دامیل از لذت های دنیای مادی می گوید.او دوست دارد اشیاء راجابه جا کند،قهوه بنوشد،عاشق شود تا این که به آرزویش می رسد و وارد دنیای عادی میشود و در آن شور زندگی را تجربه می کند.
در آسمان برلین ما همواره شاهد حرکت این دو فرشته در همه ی مکان ها هستیم از خانه های مردم گرفته تا خیابان،کتابخانه و سیرک.مثلن در کتابخانه کاسیل با پیرمردی آشنا می شود که دوست دارد برلین روزهای جوانی اش را دوباره احساس کند.در واقع این فرشتگان به افکار درونی افراد راه می یابند و زمانی که دامیل با افکار دختر بندباز آشنا می شود به او دل می بندد و وقتی به ناتوانی خود در ارتباط با او پی می برد می خواهد که انسان شود و اولین حاصل این انسان شدن جای پای او بر روی ماسه هاست.
فیلمبرداری فیلم هم فوق العاده است.نماهایی سیال گونه که حس پرواز یک فرشته را القا می کند.اولین بار که دامیل دختر بندباز را می بیند از بالا ناظر تجربیات دختر است و در نیمه ی دوم فیلم شاهد نمای پایین به بالای دختر هستیم که این تغییر به نوعی در خدمت القای تحول یک فرشته به انسان است.
نکته ی دیگر استفاده ی خلاقانه ای ست که وندرس از رنگ می کند.تصاویر سیاه و سفید حکایت از دنیای خالی از اختیار فرشته ها دارد و رنگ نمادی برای تنوع افکار بشر و تصویر شور و حرارت زندگی ست.
در واقع در بهشت بر فراز برلین دنیای انسان ها رنگی ست و این عالم فرشتگان است که دنیا را سیاه و سفید می بیند.
در این فیلم ما همراه دو فرشته با مظاهر متنوع فرهنگ بشری هم آشنا می شویم از ساختمان های بلند گرفته تا مونولوگ های یک مرد تنها در رابطه با دلتای می سی سی پی،خاور دور،آلبر کامو و چیزهای دیگر.
در اواخر فیلم دامیل در دفترچه ی خاطراتش می نویسد:حالا چیزی را می شناسم که هیچ فرشته ای نمی شناسد.
بال های اشتیاق در ستایش انسان هاست که با تمام خوبی ها و بدی هایشان زندگی را رنگی میبینند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 12:24 توسط آزاده
|
......
امروز احساس می کنم کمی حالم بهتره.این مدت روزای عجیب و غریبی رو پشت سر گذاشتم.روزایی با خبرای بد و......
دیروز بعد از مدت ها رفتم کانون فیلم دانشگاه.جالبه که جز اعضای شورای مرکزی کانون هستم اما چند هفته ای بود که به اونجا هم سر نزده بودم .بچه ها وقتی دیدنم با تعجب ازم پرسیدن این مدت کجا بودم؟و گفتم که گرفتار بودم و درگیر.همیشه کانون فیلم رو دوست داشتم.جایی که خیلی روزا توش تنها نشستم و فیلم دیدم.کتاب و مجله خوندم یا با بچه ها دسته جمعی فیلم نگاه کردیم و راجع بهش حرف زدیم و بحث کردیم.یادم میاد روزای اولی که به دانشگاه اومده بودم کانون اولین جایی بود که رفتم.توی کانون خیلی چیزا یاد گرفتم و دوستای خوبی پیدا کردم.الان که این مطلب رو دارم می نویسم داریم کم کم کانون رو به دست بچه های جدید می سپاریم.بچه هایی که دیروز اومده بودن تا با فضای کانون بیشتر آشنا بشن.بچه هایی که منو یاد روزای اول دانشگاه خودم انداختن که با شور و هیجان وارد کانون شدم و کارم رو شروع کردم.روزایی که با بچه ها راجع به برنامه هامون حرف میزدیم و دنبال فیلم هایی که قرار بود نمایش بدیم می گشتیم.روزایی که واسه ی کاتالوگ هامون دنبال مطلب می گشتیم و وقتی کاتالوگ آماده می شد نفس راحتی می کشیدم که تا قبل از پایان ترم اون رو به دست بچه ها رسوندیم. دیروز از ته دل آرزو کردم که بچه های جدید هم تو کارشون موفق باشن و برنامه های کانون همچنان ادامه پیدا کنه.البته من بازم به کانون سر می زنم تا وقتی که دانشگاهم و برنامه هاشو دنبال می کنم.
پ ن:این روزا عجیب دلم یه سفر میخواد.رفتن به یه جای خلوت و آروم اما حیف که خیلی درگیرم.دوست دارم یه جا برم که راحت و بدون دغدغه مدتی فکر کنم.یه مدت از اتفاقای دور و برم دور باشم اما خب نمی شه دیگه چاره ای نیست.امتحانا هم که کم کم داره شروع می شه.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 13:27 توسط آزاده
|