تبليغاتX
روز برمی آید
.........
روزها می آیند و می روند.عقربه های ساعت کندتر از همیشه حرکت می کنند.من هستم و بار هستی میلان کوندرا و چشم هایی که همراه با این کتاب به سفر می روند.سفری که همراه با فکر است.فکر کردن درباره ی زندگی انسان.

روزها می آیند و می روند.من هستم و دلتنگی.من هستم و زودرنجیدن.من هستم و فکر و فکر وفکر و بغض هایی که گاهی شکسته می شوند و گاهی نه.من هستم و اشک هایی که بالشم را خیس میکند.

روزها می آیند و می روند و من در برهوتی بی انتها قدم می زنم.هیچ کس و هیچ چیز نیست و من احساس فروپاشیدن دارم.گهگاهی هم صدای خردشدن استخوان هایم را می شنوم.

روزها می آیند و می روند.من به درددل دوستی گوش می دهم  و صدای خنده هایم او را هم به خنده می اندازد در حالی که اشک گونه هایم را خیس کرده.

روزهای عجیبی ست.دیگر هیچ کدام از خودکارهایم نمی نویسند و دستانم یخ کرده است.مه جلوی چشمانم را گرفته.انگار به حال خود نیستم و گم شده ام. 



 

 

 



 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 1:9 توسط آزاده |