روزها می آیند و می روند.من هستم و دلتنگی.من هستم و زودرنجیدن.من هستم و فکر و فکر وفکر و بغض هایی که گاهی شکسته می شوند و گاهی نه.من هستم و اشک هایی که بالشم را خیس میکند.
روزها می آیند و می روند و من در برهوتی بی انتها قدم می زنم.هیچ کس و هیچ چیز نیست و من احساس فروپاشیدن دارم.گهگاهی هم صدای خردشدن استخوان هایم را می شنوم.
روزها می آیند و می روند.من به درددل دوستی گوش می دهم و صدای خنده هایم او را هم به خنده می اندازد در حالی که اشک گونه هایم را خیس کرده.
روزهای عجیبی ست.دیگر هیچ کدام از خودکارهایم نمی نویسند و دستانم یخ کرده است.مه جلوی چشمانم را گرفته.انگار به حال خود نیستم و گم شده ام.