تبليغاتX
روز برمی آید
بوی بهار
می دانم امسال هم مثل سال های گذشته وقتی سفره ی هفت سین را بچینم دلتنگت می شوم.فقط باید یادم باشد کسی لحظه ی سال تحویل حلقه ی اشک را در چشمانم نبیند.باید خیره شوم به ماهی قرمز تنگ بلور یا سبزی سبزه که همیشه آرامم می کند.هشت سال می گذرد از زمانی که کنار هم نوروز را جشن گرفتیم.راستی می دانم امسال هم مثل همه ی این هشت سال برای تبریک گفتن تو زودتر زنگ می زنی.می دانم با شنیدن صدایت از آن طرف خط آرام تر می شوم و با خنده هایت می خندم.راستی امسال عید فقط من هستم و مامان و بابا.شهاب هم به سفر می رود.جای او هم سر سفره ی هفت سین خالی ست.
از همه ی این دلتنگی ها که بگذریم موقع بهار بچه می شوم.دلم را خوش می کنم به شادی های کوچک و سعی می کنم فاصله بگیرم از غم ها و تلخی ها.مست می شوم از عطر شب بو و لذت می برم از قد کشیدن سبزه ها.بهار که می شود به زندگی بیشتر فکر می کنم و به تمام کسانی که دوستشان دارم و بودنشان غنیمتی ست در این روزگار.


 


 

 



 


 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 19:58 توسط آزاده |

زنی شبیه ذوزنقه ام
برای مونالیزای خوبم و قلب پر مهرش

زنی شبیه ذوزنقه ام
تکثیر و هی تکثیر می شوم
گوشه ایم در پنهان کاری های تو پناه می گیرد
گوشه ای دیگر از لاس شبانه باز می گردد
گوشه ای هم گوشه گیری می کند
هی می خواهد بگوید بیهوده ام بیهوده ای
گوشه دیگرم قاه قاه می خندد
و می گوید:بی خیال همه
گوشه دیگر کمی آن طرف تر راست ایستاده است و هی می گوید:
دیر است،زود باش
و من هول هول می بلعم
همه چیز را می بلعم
گوشه هایم سخت شبیه من هستند
همیشه هم گوشه های ذوزنقه نیستند
گاهی به مربع می مانم
و در آن چهار تاق خفه می شوم
گوشه هایم که به جان هم می افتند
قی می کنم
و برای ناتوانی ام دلم می لرزد*


می چرخم و می چرخم در سکوت شب ها و می بافم رشته ی دراز خیال هایم را.گوش می سپارم به صدای خرد شدن استخوان هایم زیر بار تلخی ها و سختی ها.بعد از جا بر می خیزم،پنجره را باز می کنم و می گذارم نسیم به صورتم بخورد تا زنده بودنم را احساس کنم.
راستی یادم باشد اگر امشب در آسمان ستاره ها را دیدم برایت سبدی هدیه بیاورم.برای تو،مونالیزای عزیزم  که دوستی ات تجسم غربت مهربانی ست در این روزگار.

*سهیلا میرزایی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:25 توسط آزاده |

.........
از کوچه های تردید می گذرم.دلم را به دست باد می دهم و موهایم را به آب دریاها.زن چینی خیام می خواند:
«این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد»
او خیام می خواند و من به آسمان پرستاره زل می زنم و در میان ستاره ها،ستاره ی شب های تنهایی ام را پیدا می کنم.
«تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»
باران آرام به شیشه می خورد و زن چینی بازهم خیام می خواند و من در کوچه پس کوچه های خیالم درخت اقاقیا و بیدمجنون می کارم.
بانو می آید،اسفار کاتبان را در دستش گرفته است و من به یاد اقلیما می افتم و رفعت ماه.
بانو چرخی می زند و کنارم می نشیند.زن چینی باز هم خیام می خواند و من سرم را روی شانه های بانو می گذارم.
باران آرام به شیشه می خورد و من به خواب می روم.خوابی طولانی.


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:6 توسط آزاده |