تبليغاتX
روز برمی آید
یک سال گذشت
یک سال گذشت از مرگش.از مرگ نویسنده ی «سوگ سیاوش ».نوجوان بودم که ماه محو آن را داد تا بخوانم و من کلمه به کلمه اش را بلعیدم و به دنبال کتاب های دیگر نویسنده رفتم.
یک سال گذشته است از مرگ نویسنده و پژوهشگر ایرانی، شاهرخ مسکوب.کسی که زبان فارسی را به خوبی می شناخت و امکان ندارد کتابی از او بخوانی و مجذوب نثرش نشوی.
پارسال بود که رفت.آن روز باران می بارید و من وقتی خبر مرگش را شنیدم در دانشگاه بودم.یادم می آید با بغضی در گلو پیش دوستانم رفتم اما بیشتر ناراحت شدم وقتی دیدم از میان آنان کمتر کسی او را می شناسد.
او درباره ی مرگ گفته است:«مرگ ماهی سیاه ریزه ای ست که در جوی تاریک رگ ها، تنم را دور می زند.»
حال دیگر او نیست اما کتاب هایش هستند و من فکر می کنم به شب ها و روزهایی که با کتاب های او گذراندم.با «سوگ سیاوش»اش گریستم و سطر به سطر «رستم و اسفندیار»ش را بلعیدم و با «در کوی دوست»اش شب های زیادی را مستانه صبح کردم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1:17 توسط آزاده |

امید
من،تو،او همه با هم در آن دایره ی بسته حرکت می کردیم.راه فراری نبود از آن دایره.ما می چرخیدیم و می چرخیدیم و با لبخند های تصنعی بر لبانمان از واژه ای چهار حرفی می گفتیم امید.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12:35 توسط آزاده |