تبليغاتX
روز برمی آید
سفر
چند روزی سفر بودم.دل به جاده سپردم و رفتم تا لمس کنم جریان زندگی را.سفر خوبی بود.به خصوص این که همسفرهای خوبی هم داشتم.دوست آمریکایی،بانوی آب و روشنایی،زن چینی،نسیم صبا،مردی که زیاد می دانست و آقای پ .بانو مثل همیشه نگران همه چی و همه کس بود. 
ما رفتیم شمال غرب ایران.در شهر ماکو مهمان خانواده ای مهربان بودیم.خانواده ای صمیمی و دوست داشتنی.ماکو شهری ست در دامنه ی آرارات.
روز اول از خانه ی سردار ماکویی که یکی از سرداران مظفرالدین شاه بوده، دیدن کردیم.خانه ی سردار در روستا ی باغچه جوق است.روستایی بسیار نزدیک به ماکو.خانه ی سردار اتاق های متعددی داشت.یک چیز جالب که در خانه ی او دیدم نقاشی هایی بود که بر روی سقف اتاق غذاخوری او بود.دو تا نقاشی که یکی مربوط به سفره ی ایرانی بود و دیگری مربوط به سفره ی فرنگی.که نکته ی جالبش این بود که در اطراف سفره ی ایرانی هیچ زنی نقاشی نشده بود اما در اطراف سفره ی فرنگی چندتا زن بود.
اتاق های دیگر خانه ی سردار و وسایلی هم که در اتاق ها قرار داشتند دیدنی بودند:اتاق حجاب جایی که زن ها بتوانند مهمان های مرد را ببینند ولی مردها نتوانند آنها را ببینند.مجسمه های مختلفی که در خانه ی سردار بودند.یک تابلو هم از زن  نخجوانی سردار،آنالی خانم روی دیوار یکی از اتاق ها بود.
بعدازظهر آن روز هم به قره کلیسا(کلیسای طاطائوس)که کلیسایی قدیمی مربوط به دوره ی اول مسیحیت است رفتیم.این کلیسا در ۵۰ کیلومتری جنوب غربی ماکو که نزدیک روستایی به همین نام است قرار دارد.قسمت های سیاه کلیسا قدیمی ترند.بعد از دیدن کلیسا،به روستای قره کلیسا رفتیم چون بعضی از دوستان عکاس می خواستند عکاسی کنند.چیزی که در این روستا بیشتر از همه چیز آدم را اذیت می کرد فقری بود که در روستا دیده می شد.دختری زیبا به نام مهناز را در این روستا دیدیم که هنوز هم تصویرش جلوی چشمانم است.دختری که چشمانش از بیماری رنج می برد.بعد از دیدن این روستا به دشت چالدران رفتیم.دشتی که در آن سپاه ایران در زمان شاه اسماعیل با سپاه عثمانی می جنگد و شکست سختی می خورد چون سپاه عثمانی توپ و امکانات جنگی و نفرات زیادی داشته اما سپاه ایران هم تعداد نفراتش کم بوده و هم مجهز به توپ نبوده است.
روز دوم از کنار رود ارس عبور کردیم و از پل دشت،سدارس،جلفا و سیه رود گذشتیم.در راه وقتی از کنار ارس می گذشتیم.من یاد نویسنده ی اولدوز و کلاغ ها،ماهی سیاه کوچولو،۲۴ ساعت در خواب و بیداری افتادم.نویسنده ای که رود ارس برایش بستر مرگ شد و بعد به آدم هایی فکر کردم که روزی سرزمین آن سوی رود برایشان سرزمین رویاها بوده و خیلی از آن آدم ها بعد از رفتن به آن سرزمین ،رویاهایشان بر باد رفت.بین راه از کلیسای سنت استپانوس و آسیاب خرابه هم دیدن کردیم.کلیسای سنت استپانوس کلیسایی بزرگتر از قره کلیسا بود اما قدمت آن را نداشت.آسیاب خرابه هم آبشارهای متعدد و زیبایی داشت و سنگ های پوشیده از خزه.شب که به ماکو برگشتیم به قره خاچ یا قره خاج رفتیم.جایی که آب و هوای فوق العاده یی داشت و از آن جا می توانستیم هم شهر و هم آرارات را ببینیم.
روز سوم هم روستاهای مختلفی را دیدیم.صبح به سیه چشمه رفتیم و با مردمش دوست شدیم،آنجا یک دختر به نام سارا را دیدیم که از عشقش به عکاسی گفت و این که هیچ وقت نتوانسته به دنبالش برود و الان دانشجوی مدیریت است البته من باز خوشحال شدم که موفق شده درس بخواند . بعد از این که عکاسی بچه ها تمام شد،از سد باران و کلیسای ننه مریم دیدن کردیم.بعد از ظهر هم به روستایی رفتیم به نام ماراچومه(آغل مار) که در دره ای قرار داشت.آنجا هم یک پیرزن جالب به نام زیتون را دیدیم.که بسیار سرزنده و شاد بود.شهر ماکو شهری ترک زبان است اما اکثر روستاهایی که ما رفتیم کرد بودند.

پ ن: ۱)در این سفر کلی غذاهای خوشمزه خوردیم.میزبانمون خیلی شرمنده مون کرد.نازخاتون اگه بدونی چند جور دست پخت غذا و شیرینی یادداشت کردیم.یه روز هم واسمون ماهی هایی رو که از ارس گرفته بودن کباب کردن.سفر خوش گذشت کلی آواز خوندیم،خندیدیم و چیزای جدید دیدیم.چقدر حال کردم وقتی توی علف هایی که تا زانوم بودن و گل های زرد دویدم و گذاشتم باد موهام رو افشان کنه.البته دلمون هم گرفت به خاطر فقری که مردم روستاها دچارش بودن و کارهایی که بعضی از روستائیان مجبور بودن به خاطرخرج زندگیشون انجام بدن.این که در خیلی از این روستاها اثری از خانه ی بهداشت نمی دیدی و چیزایی می دیدی که اذیتت می کرد.کلی اتفاقای  دیگه هم افتاد که اگه بنویسم این پست خیلی طولانی می شه.

۲)تجمع مسالمت آمیز زنان در اعتراض به قوانین زن ستیز:22 خرداد ماه


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 13:3 توسط آزاده |

پرسونا
فیلم پرسونا ساخته ی اینگمار برگمان از معدود فیلم هایی ست که هربار که می بینمش ذهنم را درگیر خود می کند.فیلمی که درباره ی درد و رنج شخصی ست.داستان فیلم درباره ی دو زن است،الیزابت فوگلر که بازیگر است و ناگهان تصمیم می گیرد دیگر حرف نزند و سکوت اختیار کند و الما پرستاری که مامور مراقبت او در ویلایی ساحلی شده.فیلم آرام آرام نزدیک شدن این دو زن به یکدیگر را نشان می دهد به طوری که انگار می خواهند یکی شوند و در روح همدیگر رسوخ کنند.
داستان فیلم در فضایی سرد می گذرد.الما پرستار الیزابت که در ابتدا احساس می کنیم زنی متفاوت و امیدوار است کم کم شکننده می شود و نشانه هایی از بیماری روانی و توهم در او ظاهر می شود و الیزابت به تدریج قوی می شود.اگرچه این تغییر و تحول او خیلی به چشم نمی آید چون تا آخر فیلم هنوز از سخن گفتن خودداری می کند و تنها در اواخر فیلم است که پرستار در اتاق خالی بیمارستان از الیزابت تقاضا می کند که تنها یک کلمه بر زبان بیاورد و الیزابت کلامی که بر زبان می آورد این است: هیچ.
حرف زدن درباره ی پرسونا دشوار است.فیلمی که به راحتی نمی توانیم مرز خیال و واقعیت را در آن مشخص کنیم.پرسونا به معنی نقاب است و در طول فیلم ما شاهد ترک خوردن نقاب هایی هستیم که هر دو زن بر چهره دارند.نقاب الیزابت سکوت است و نقاب الما امید به زندگی و سلامتی.
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 13:5 توسط آزاده |