تبليغاتX
روز برمی آید
برای مادرم

خداوند زندگى‌اى به من ارزانى داشته كه به مفت نمی‌ارزد.

سرچشمه‌ ناپديد شده‌اش به سرچشمه رودى می‌ماند بی‌آب.

اما در اين زندگي

به خاطر يك زن، گريه كرده‌ام،

به خاطر يك زن، رنج برده‌ام،

به خاطر يك زن كه مجنون‌وار می‌ستايمش.

به خاطر يك زن، كه پشت ميله‌هاى زندان هم باشم شادمان خواهم بود.

به خاطر يك زن، كه اگر جانم را بخواهد برايش می‌دهم.

زندگى فلاكتبارم را به خاطر اين زن است كه می‌پذيرم.

چون زنى كه از او با شما حرف می‌زنم، آقايان،

مادر من است!

 

خوان والدراما

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:14 توسط آزاده |

خصوصیات من
این بحثی که انار و بلوط راه انداختن درباره ی خصوصیات خوب و بد هر کس، جالبه.انار جان من هم امروز یه کاغذ برداشتم و هرچی به ذهنم می رسید نوشتم.این هم خصوصیات من البته چیزایی که یادم اومد احتمالن خصوصیاتی هم هست که فراموش کردم:

۱)دروغ نمی گم و دوست ندارم کسی هم بهم دروغ بگه.

۲)خیلی راحت نمی تونم حرفایی رو که تو دلم هست به کسی بگم و در برخورد با آدما خیلی راحت نیستم.

۳)زود دلم می شکنه و گریه ام می گیره اما معمولن جز خودم اشکام رو کسی نمی بینه.

۴)سعی می کنم دوستام رو به راحتی از دست ندم و همیشه دوست دارم تو مشکلاتشون بهشون کمک کنم و زود دلم براشون تنگ می شه.

۵)به آدما زیاد فکر می کنم حتی آدمایی که ندیدمشون و از گرفتاری و رنجشون ناراحت می شم و دوست دارم کمکشون کنم.البته ذیگه گاهی زیاد تو مشکلات دیگران حل می شم و بهم فشار میاد.

۶)زود عصبانی نمی شم مگه این که خیلی بهم فشار بیاد.اون وقت بد عصبانی می شم.

۷)همه ی رفتارها،حرف ها و نگاه ها خوب به خاطرم می مونه حتی بعد از گذشت چندین سال و این بعضی اوقات اذیتم می کنه.

۸)آدم کینه ای نیستم و اگه با کسی هم مشکل اساسی پیدا کنم رابطه ام رو کم می کنم اما این که وقتی دیدمش جواب سلامش رو ندم یا پشت سرش بد بگم نمی تونم اما بدی ها رو فراموش نمی کنم.

۹)نامرتبم و در مورد کارایی که قرار است انجام بدم مقداری فراموشکار.

۱۰)دغدغه های زیادی تو ذهنمه و دامنه ی علایقم وسیعه که این باعث می شه گاهی به هیچ کدومشون به طور کامل نرسم.

۱۱)اعتماد به نفسم کمه و سعی در تقویتش دارم.

۱۲)پشتکارم کمه و اهل دقیقه ی نودم و موندن کارام واسه ی آخرین لحظه.

۱۳)زیاد شلوغی رو دوست ندارم اما اگر زیادم تنها بمونم دلم می گیره.

۱۴)خوابالو هم هستم و هیچ وقت نشده حتی برای درس خوندن تو شرایط بحرانی هم صبح زود بیدار بشم.

۱۵)به آینده زیاد فکر می کنم و برای خودم برنامه می ریزم اما در عمل کردن به برنامه ها کمی مشکل دارم.

۱۶)ایده آل گرا هستم و این باعث می شه گاهی اذیت بشم.

۱۷)دارم تمرین می کنم قضاوت نکنم و بپذیرم آدم ها خاکستری اند.

۱۸)گاهی بیش از اندازه به آدم ها حق می دم و رفتارشون رو توجیه می کنم.

۱۹)زود به آدما اعتماد می کنم و گاهی از این زود اعتماد کردن ضربه هایی هم خوردم.

۲۰)حرفایی رو که آدما بهم می زنن و قول می گیرن به کسی نگم همیشه پیشم می مونه.

۲۱)زیاد حرص می خورم و این خوب نیست.

۲۲)عاشق سفر و طبیعتم و در واقع هروقت می رم سفر تا مدت ها آروم و خوب و پرانرژیم.

۲۳)دوست دارم فعال باشم.به خاطر این تو دانشگاه هم خیلی اهل فعالیت های غیردرسی ام.

اینم از خصوصیات من.دوست دارم هرکسی هرچی به ذهنش می رسه به این لیست اضافه کنه چون باعث میشه بیشتر خودم رو بشناسم.




 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:5 توسط آزاده |

ماه تلخ
چهارشنبه بود یا سه شنبه؟فرقی نمی کند چه روزی بود.تنها چیزی که در خاطرم مانده چهره ی پریده رنگ توست و دست باند پیچی شده ات.بعد از سال ها دیدمت اما این گونه دوست نداشتم ببینمت.این گونه شکسته و درهم ریخته.از زندگی ات پرسیدم و تو سرت را پایین انداختی و سکوت کردی.سکوتت اذیتم می کرد.سرت را که بالا آوردی،اشک روی گونه هایت متحیرم کرد.یک لحظه مانده بودم که چه بگویم که تو سکوت را شکستی و گفتی و گفتی از دردهایت،از رنج هایت،از چهاردیواری که برایت زندانی شده است و از کسی که می زند و می زند و هیچ وقت التماس های تو را نمی شنود.کسی که آن قدر می زند تا خسته می شود.گفتم چرا جدا نمی شوی؟چرا به زندگی با او ادامه می دهی؟گفتی اگر جدا شوی جایی برای رفتن نداری که دیگر اثری از خانه ی پدری ات نمانده است و تو هم پولی نداری که بتوانی جایی برای زندگی ات دست و پا کنی.گفتم اما تو که کار می کنی.  خنده ی تلخی کردی و گفتی می کردم اما بعد ازدواج دیگر او نگذاشت.بعد برایم از دخترکت می گویی همان دخترکی که وقتی پدرش،تو را می زند به او التماس می کند اما پدر التماس های او را هیچ وقت نمی شنود.تصاویر گذشته به ذهنم هجوم می آورند تو را می بینم همان دختر سرخوش و شاد.همان که وقتی می رفتیم کوه،برایمان آواز می خواند و صدایی خوش داشت.یاد آن شب مهتاب می افتم که کنار چشمه ای برایمان «تو ای پری کجایی؟» خواندی و ما عکس ماه در چشمه را نگاه می کردیم.آیا تو همان دختری؟!باورش برایم سخت است.دستت را روی شانه ام می گذاری و می گویی:آیا باز هم کوه می روی؟و من می گویم :آره،گاهی.لبخندی تلخ روی لب هایت می نشیند،کمی سکوت می کنی و می گویی:مدت هاست که کوه نرفته ای و دلت لک زده برای آن روزها.دلت تنگ شده برای تمام چشمه ها و تخته سنگ ها.
وقت خداحافظی شماره تلفنم را   می دهم و می خواهم از تو که زنگ بزنی.از هم که جدا می شویم تمام راه را فکر می کنم به تو،به دخترکت.شب هم که به خانه می آیم لحظه ای تصویر چهره ی پریده رنگت از جلوی چشمانم محو نمی شود و تو را می بینم که شده ای پری شکسته ای که زیر تازیانه هایی که بر بدنت فرود می آید به سختی نفس می کشی.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 13:47 توسط آزاده |

آدم همیشه نباید ببخشد

روكو قديسه، اما مگه يه آدمِ دست‌تنها توي اين دنيا چي كار مي‌تونه بكنه؟ اون حتي نمي‌تونه از خودش دفاع بكنه روكو هميشه مي‌بخشه، هرچند آدم هميشه نبايد ببخشه.

چيرو به لوكا ـروكو و برادرانش ـلوكينو ويسكونتي

این پست لیلی را که خواندم دیدم من هم با خیلی از حرف هایی که زده موافقم.آدم نباید همیشه ببخشد اگر چه خودم تا حالا از کسی انتقام نگرفتم و خیلی موقع ها بخشیدم اما هیچ وقت سعی نکردم فراموش کنم.شاید یکی از دلایلی هم که باعث شده هیچ وقت در فکر انتقام نباشم این بوده که زخم هایی که خوردم طوری نبوده که باعث شوند متنفر شوم. اگر آدم  زخم بخورد در دو صورت هست که می  بخشد یا به قول لیلی عرضه ی انتقام گرفتن ندارد یا به نظر من به درجه ای از بزرگی رسیده که حاضر می شود از بدیهایی که در حقش شده بگذرد و شاید در بخشش چیزی را می بیند که در انتقام نمی بیند .مثل کاری که نلسون ماندلا کرد و آن جمله ی معروفش که:«می بخشم اما فراموش نمی کنم.»البته آدم های اندکی جز این دسته اند.
من هم  آن انتقامی را که در« بیل را بکش» می بینم دوست دارم یا وقتی در «داگ ویل» گنگسترها شهر را به آتش می کشند ناراحت نمی شوم.کارهایی که مردم آن شهر کرده اند آنقدر وحشیانه بوده است که دلم برایشان نسوزد یا وقتی گریس(نیکول کیدمن) لوله ی تفنگ را روی شقیقه ی تام می گذارد و او را می کشد در دلم نمی گویم کاش این کار را نمی کرد.
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:9 توسط آزاده |