تبليغاتX
روز برمی آید
رها

برای سهیلا و دریای بی کران محبت هایش

مرا دلهره ی از دست دادن ها گرفته است و تو خیره نگاهم می کنی.نگاهت همیشه برایم مثل هزارتویی ست که در آن گم می شوم.می دانم امروز هم کلامت را در پس هزار استعاره و ایهام خواهی زد و من همچنان باید تا شب واژه،  واژه هایت را در ذهن مرور کنم تا شاید بتوانم حرفت را ازپس ایهام و استعاره ها دریابم.
می دانی هنوز هم شب ها وقتی پرده را کنار می زنم اگر آسمان پرستاره نباشد دلم می گیرد و خودم را زیر پتو پنهان می کنم تا شاید بتوانم با رشته های خیالم آسمانی ببافم پر ستاره.
راستی یادم باشد از اشک های شب گذشته ام برایت چیزی نگویم.از اشک های بی امانی که بالشم را خیس کردند و دلتنگی هایم را کش دادند تا بی نهایت.
تو که غرق شدن در اشک را تجربه نکرده ای؟دست و پا زدن در دریایی که هیچ امیدی به نجات از آن نباشد و صبح که از خواب برمی خیزی دو چشم قرمزت یادگاری شود از سفر دریایی شب گذشته ات.
آن روز که به خانه ام آمدی ندیدی گل آفتابگردان کنار پنجره را.همان که تازه خریدمش و روزها خودش را به خورشید از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقم با هزار ناز نشان می دهد.نمی دانم خورشید هم او را می بیند یا نه؟مثل من که نمی دانم آیا تو مرا می بینی یا نه؟نه از تگاهت می فهمم و نه از کلامت.
دیروز هر چه کردم دلتنگی هایم را جا بدهم در چمدان لباس های زمستانی و قایمشان کنم پشت کمد قدیمی که یادگار خانه ی پدری ست نتوانستم.بچه که بودم ماهرخ پدر بودم و عزیز مادرو دلتنگی هایم یا نبودند یا اگر بودند به راحتی در هر چمدانی جا می گرفتند.می دانی نگاه پدر و لالایی های مادر نمی گذاشت زخمی بسوزد بر روی سینه ام  و هرچه بود آبی آرامش بود.گه گاه اگر طوفانی هم از راه می رسید فقط برای چند لحظه بود و آرامش آغوش مادر آرام می کرد دریای طوفانی وجودم را.
اما حالا که روبه رویت نشسته ام دریای وجودم طوفانی ست و سکوت تو نه تنها آرامش نمی کند بلکه آشفته می کند تکه تکه های وجودم را و احساس می کنم ممکن است از هم بپاشم و تکه هایم پخش شود در فضای تاریک این کافه.شاید آن زمان هم با خونسردی زل بزنی به تکه های وجودم و قهوه ات را بنوشی و حتی به خودت زحمت ندهی از روی صندلی ات بلند شوی.
می دانی من دیگر نمی توانم.امروز می خواهم تمامش کنم.از صندلی ام بلند می شوم.نگاهم می کنی اما من دیگر خودم را در هزارتوی نگاهت گم نمی کنم و رها شده از هر نگاه و کلامی از پله های کافه پایین می آیم و خود را در دل جمعیت گم می کنم و یادم می افتد که باید امشب به درخت اقاقیای جلوی پنجره ام آب بدهم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:6 توسط آزاده |

عقاید یک دلقک
زن روزهای ابری عزیز امروز باز هم یاد هانس عقاید یک دلقک افتادم و دلم گرفت.یاد جایی از کتاب  که هانس به خودش می گوید:«یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد:هیچ.به هیچ فکر کن.نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها،بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش می چکد.»
راستی دختر من هم می دانم هانس چه کشید وقتی ماری رفت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:12 توسط آزاده |

زندگی دوگانه ی ورونیک
داشتم اتاقم رو مرتب می کردم که چشمم افتاد به«زندگی دوگانه ی ورونیک» .آخرین باری که دیدمش دو سال پیش بود.نمیدونم دفعه ی چندمی بود که داشتم می دیدمش.هر بار این فیلم رو نگاه می کنم احساس عجیبی بهم دست می ده.حسی که تا مدت ها همراهمه.یادمه داداشه فیلم نامه اش رو بهم هدیه داد.اول کتاب هم یه شعر از گراناز موسوی نوشت.فیلم نامه اش رو هم همون شبی که هدیه گرفتم با اشتیاق نشستم و خوندم.این فیلم سرشار از لحظه های ناب و دوست داشتنیه.چقدر خوب که باز هم دیدمش.هنوز هم توی حال و هوای فیلمم.



 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 2:20 توسط آزاده |

نگاهی دوست داشتنی
«بیا خواهر کوچکترم،الیزابتا،تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه،آیا باز هم می خواهی بدانی؟
ـــ آره،زندگی یعنی چه؟
ـــ چیزی است که باید خوب پرش کرد.بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم.
حتی اگر وقتی پرش می کنیم،بشکند.
ـــ و اگر بشکند؟
ـــ دیگر به هیچ دردی نمی خورد،به هیچ دردی.»
                                                                                                           
                                                                                   زندگی،جنگ و دیگر هیچ(اوریانا فالاچی)

ساناز اون روزی که توی کافه نشسته بودیم و من خیره به چشمات نگاه می کردم و تو برام می گفتی و چه زیبا کلمات رو کنار هم می چیدی،یادم رفت بگم که مدتی ست چمدانی رو گم کرده ام.همون چمدانی که رویاهام رو در آن گذاشتم روزی.چقدر با هم از دنیا گفتیم و من از خستگی هام و تو اون شکل رو در دفترچه ی یادداشتت کشیدی و چه خوب همه چیز رو نشون دادی.
ساناز در راه برگشت از سفر وقتی توی اتوبوس چشمام رو بسته بودم و مثل دخترک شهر زمرد توی خیالم در گردباد سبز انگوری می چرخیدم و می چرخیدم با نوازش دستی کوچولو روی گونه هام چشمام رو باز کردم و دختر کوچولویی رو دیدم که ظرف شیرینی رو با دست های کوچک و ناخن های لاک زده اش جلوم گرفت و با لبخند به من شیرینی تعارف کرد.چقدر نگاه دختر و لبخند روی لبش به دلم نشست.ساناز نمی دونم توی لبخند اون دخترک چی بود؟اما هر چی بود من رو سرشار از حسی خوب و دوست داشتنی کرد.نگاهی بدون توقع و ادعا اما سرشار از صمیمیت.
راستی یادم رفت بگم من نشانی چمدان گمشده ام رو در چشمان آن دخترک پیدا کردم و حالا من هستم با چمدانی پر از رویا.
دوست گلم نوشتن از حس های خوب هم لذتی غریب دارد حتی اگر لحظه ای بعد نباشد و تو این رو به یاد من آوردی.به خاطر این یادآوری ممنونتم.


+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:59 توسط آزاده |