.....
باید آخر خیلی از جملات زندگی ام نقطه بگذارم.این روزها زندگی ام پر از جملات ناتمام است ،باید تمامشان کنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:29 توسط آزاده
|
تنهایی
چند روز پیش که با "عین" حرف می زدم از تنهاییش گفت و من گفتم می فهمم.می فهمم با وجودی که دورش شلوغه چقدر تنهاست مثل خود من.اما بهش گفتم تنهایی خوبیایی هم داره.
"شین" از روز رفتن "واو" گفت و این که بعد از این که "واو" وسایلش رو جمع کرد،"شین" هم یه مقدار از وسایل خودش رو گذاشت بیرون که هر کس خواست ببره و گفت از این که شاید یه روز هم خودش رو مثل آخر قصه ی سلوک دولت آبادی بذاره بیرون اما می ترسه هیچ کس نیاد اونو از سر کوچه برداره و ببره.
"پ" چند وقتی هست دلش گرفته و بهم میگه آزاده من از همه چیز این زندگی بریدم به جز دوستای گلم.من هم بهش می گم می دونی دختر خیلی وقتا که دلم گرفته بود حرف زدن با تو آرومم می کرد.
"عین میم" رو که می بینم از نگاهش می تونم بفهمم یه اتفاقی افتاده اما اون چند لحظه سکوت می کنه و می گه خبر داری؟می گم از چی؟و بعد که می فهمم می مونم چی بگم؟باورم نمی شه.دلم می خواد یه کاری بکنم اما نمی تونم.از "عین میم" که خداحافظی می کنم میام خونه و شاملو می خونم:
«که می گوید مایوس نباش؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشق ام را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.....»
"صاد" بهم می گه سخت می گیری و من هیچی نمی گم.راستی یادم باشه به ماهی بگم امشب اگه تونست فرشته ها رو بفرسته پشت پنجره ی اتاقم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 19:10 توسط آزاده
|
شب و ستاره
چه شب خوبی بود.باز دور هم جمع شده بودیم بعد از مدت ها.روزم پر از دغدغه بود و شبم پر از آرامش کنار کسانی که دوستشان دارم.چه خوب بود لحظه های کنار هم بودنمان و من سعی می کردم مزه مزه کنم لحظه به لحظه ی این شب دوست داشتنی را.چقدر دلم برای جمع دوستیمان تنگ شده بود.مدت ها بود که دیگر حتی فرصت مفصل حرف زدن با یکدیگر را هم نداشتیم و حالا باز کنار هم بودیم تا حرف بزنیم،سکوت کنیم،بخندیم و بشنویم.
امشب لحظه هایم رنگی بود و خیالم پر از ستاره و من حال خوبم را دوست داشتم با وجودی که نمی دانستم تا کی قرار است بماند . امشب من بودم و باز هم این جمله ی آندره مالرو:
«زندگی ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.»
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:6 توسط آزاده
|
....
بر لحظه،لحظه هایم رنگ می پاشم و دلم را،خیالم را پرواز میدهم جایی که نمی دانم کجاست؟!آیا باید آرام باشم؟تو به من بگو بانو.تو که همه چیز را می دانی.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 2:2 توسط آزاده
|
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پردرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
فروغ فرخزاد
پاییز یعنی قدم زدن روی برگ های پاییزی و گوش سپردن به صدای خش خش برگها.، رها شدن توی آغوش رنگ هایی که آرومت می کنه و خیس شدن زیر بارونی که به یادت میاره هنوز هم چیزهایی هست که ازشون لذت ببری.
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:55 توسط آزاده
|