تبليغاتX
روز برمی آید
روزهای بی خاطره
فلرتیشیا گفتی که بنویسم.من می نویسم از روزهای بی خاطره و شب های کشدار که البته گاهی با گپی دوستانه رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد مثل حرف زدن با فرزانه که هردویمان را برد به دوران کودکی.دیشب گفتیم از ماهی سیاه کوچولو،شهر قصه و شاپرک خانوم و همان چند لحظه حرف زدن آن قدر لذت بخش بود که خستگی ها را از یادمان ببرد.
فلرتیشیا وقتی یاد تو می افتم و یاد میکده که اول بار دیدمت، دلم هوای این را می کند که الان کنارم نشسته باشی و باز شعر باشد و شعر.راستی به درخت های شهر گفتم کمی برگ هایشان دیرتر بریزد تا تو بیایی به تماشای پاییز رنگارنگ.گفتم قرار است دختری به دیدارتان بیاید از جنس آب و آینه.اما حیف که گاهی طبیعت سر ستیز نشان میدهد با آن چه که می خواهی.دوست مهربان حکایت نوشتن من از این روزها،حکایت نوشتن از تلخی آب دریاهاست.حالا دختر به قول صالحی«اگرعمری باشد طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان.»
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:44 توسط آزاده |

.....
بگذار در پناه شب،از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:8 توسط آزاده |

بارون
بارون میاد جر جر
گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
چراغ زهره سرده
تو سیاهیا می گرده
ای خدا روشنش کن
فانوس راه منش کن
گم شده راه بندر
بارون میاد جر جر.......

دیروز نشسته بودم پشت پنجره و سرم رو چسبونده بودم به شیشه ی سردش و این شعر شاملو رو می خوندم.قطره های بارون بود و برگ های خیس درخت اقاقیای جلوی پنجره و من  باز هم  خاطرات گذشته رو مرور می کردم.یاد سال های پیش افتادم.یاد اون موقع که یه دختر کوچولو بودم و هر وقت بارون می اومد تو این شعر رو برای من می خوندی اما حالا دیگه این نزدیکی ها نیستی و سال های زیادی هست که ندیدمت و هر وقت هم تلفنی حرف زدیم اونقدر حرف زیاد بوده و فرصت کم که دیگه نشده تو برای من شعر بخونی. 


 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 18:3 توسط آزاده |

......
چند شب پیش که باهاتون بودم ،وسعت تنهاییم رو فهمیدم.وقتی داشتیم با هم اون مسیر طولانی رو توی دل تاریکی می اومدیم.وقتی باد سرد می خورد به صورتم و زیر قدم هام برگ ها خش خش می کردن.

پ ن ۱:امروز نسرین و نیما دارن میان شهر ما و من کلی خوشحالم.
پ ن ۲: کودکان سرباز رو در زنستان بخونید، مطلب جالبیه.این شماره ی زنستان درباره ی کودکان است و مطالب خوب و مفیدی داره.
پ ن۳:همیشه از تردید بدم میومده و حالا چند وقته که دچار این حسم برای تصمیم گرفتن درباره ی موضوعی که ذهنم رو مشغول کرده.امیدوارم بتونم تصمیم خوبی بگیرم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 12:11 توسط آزاده |