تبليغاتX
روز برمی آید
خواب ابدی
خواب ابدی هاکس را دوست دارم با همفری بورگارت و لورن باکال دوست داشتنی.فیلیپ مارلو(بوگارت)خواب ابدی خونسرد و باهوش  است و همیشه سیگاری بر لب دارد و  سعی می کند اعتماد به نفس خود را  در همه حال حفظ کند و ویوین(باکال) زنی که جذابیتش را نه در ابراز احساسات زنانه که با استفاده از قدرت و هوش خود ثابت می کند.
در مسیر عشق این دو به یکدیگر که از سوی هیچ یک تا اواخر فیلم به طور صریح ابراز نمی شود ما شاهد صحنه های عاشقانه ی متعارف نیستیم.ویوین درست نقطه ی مقابل خواهراحساستی اش کارمن است و در چند جای فیلم هوش اوست که داستان را به پیش می برد.



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:18 توسط آزاده |

برای بانوی آب و حال و هوای این روزهایش

در نيمه‌ باز است‌
در نيمه‌ باز است‌
آهسته‌ تكان‌ مي‌ خورند درختان‌ ليمو ترش‌ ....
جا مانده‌
بر اين‌ ميز
يك‌ دستكش‌ ، يك‌ تسمه‌ ي‌ چرمي‌
يك‌ هاله‌ ي‌ زرد است‌ دور لامپ‌ ....
من‌ گوش‌ دارم‌ به‌ صداي‌ خش‌ وخش‌ برگهاي‌ خشك‌
چرا رفتي؟
نمي‌ فهمم‌ ....
فردا صبح‌
روشن، شاد
خواهد بود
و زندگي‌ زيبا
هشيار باش‌ اي‌ قلب!
اكنون‌ تو هستي‌ كاملاً خسته‌
ومي‌ تپي‌ آرام‌ تر و كند تر از پيش....
مي‌ داني‌ !
پي‌ برده‌ ام‌ كه‌
روح‌ ناميراست.
«آخماتووا»
 




+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 12:1 توسط آزاده |

کودکان گمشده

به بهانه ی پخش کودکان گمشده از مستند۴
کودکان گمشده(فیلمی از علی صمدی احدی و الیور استولز) حکایت کودکانی ست که در سرزمین اوگاندا توسط ارتش مقاومت آن کشور گروگان گرفته می شوند و از آنها برای کشتن آدم ها استفاده می کنند. در این فیلم کودکانی را می بینیم که توانستند فرار کنند و به مرکز درمانی بیایند تا در آن مرکز تحت درمان قرار بگیرند.کودکانی که با کابوس های وحشتناک خود شب را روز می کنند و مددکاران مرکز سعی می کنند که آنان را به زندگی عادی برگردانند.بسیاری از آنها را بعد از مداوا پیش خانواده هایشان می برند اما خیلی از خانواده ها آنان را به خاطر کارهایی که کرده اند نمی پذیرند.یکی از این بچه ها وقتی پدربزرگ و مادربزرگش قبول نمی کنند او پیش آنها بماند در راه برگشت از خانه ی آن ها از آرزوهایش می گوید.از این که اگر روزی خانه ای داشته باشد درش به روی همه باز است و سعی می کند در جایی زندگی کند که شورشیان بچه هایش را به گروگان نگیرند.کودکی دیگر دوست دارد خیاطی یاد بگیرد و پیش مادرش زندگی کند چون پدر و زن پدرش الکلی اند.مادر این کودک او را می پذیرد و می گوید تمام سعی خود را می کند که او به آرزوهایش برسد.خانواده هایی که کودکانشان را می پذیرند،مراسمی آیینی برگزار می کنند تا روح خبیثی را که اعتقاد دارند در وجود این کودکان است از روح آنان بیرون کنند.بسیاری از این کودکان از برگشتن به میان مردم عادی وحشت دارند.می ترسند از این که آنان را وحشی بخوانند و اذیت کنند.همچنین آنان همواره در این ترس به سر می برند که دوباره شورشیان به سراغ آنان بیایند.یکی از این بچه ها که به عمه اش سپرده می شود بعد از مدتی تصمیم می گیرد از آن جا به یک یتیم خانه نقل مکان کند.تا هم از دست حمله ی دوباره ی شورشیان در امان باشد و هم بتواند به مدرسه برود.
در فیلم بچه ها از خاطرات تلخی که از ارتش مقاومت اوگاندا دارند،از فرارها و دردسرهایی که کشیده اند  می گویند.یکی از آنها در فیلم می گوید روزی فرمانده شان از زنی پول هایش را می خواهد.زن می گوید پولی ندارد ولی فرمانده بعد از جستجو  پول را پیدا می کند و به کودک دستور می دهد زن را بکشد یا در جایی از فیلم کودکی را می بینم که وقتی دوباره توسط شورشیان دزدیده می شود گوش ها،بینی و دو دست او را می برند.مددکاران مرکز درمانی تمام تلاش خود را می کنند تا این کودکان بدانند که مقصر نیستند.آنان به این کودکان نقاشی کردن،کاشتن گیاهان و دوچرخه سواری و کارهای دیگر را یاد می دهند.خیلی از این کودکان بعد از ترک مرکز هم با مشکلات دیگری سردرگریبانند.مثل کودکی که می بینم در خیابان می خوابد و از دردسرش در شب های بارانی برای پیدا کردن جایی برای خواب می گوید.
کودکان گمشده مستندی ست تکان دهنده از سرنوشت بچه هایی که شیرین ترین لحظات کودکی را از آنان می دزدند.
                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:32 توسط آزاده |