تبليغاتX
روز برمی آید
تلخی بی نهایت
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد. 

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

«سید علی صالحی»

تلخی این روزهایم شده بغضی در گلو و سرمایی در روحم که انگار خیال رفتن ندارد.دنبال آن واژه ی چهار حرفی می گردم.چه بود؟آها! یادم آمد، امید اما او هم گم شده است. در کدام پیچ این راه پیچ در پیچ؟نمی دانم.
دلم لک زده برای سخنی نو،خبری خوش.پرده را کنار می زنم.برف می بارد.کوچه سراسر سپید است و من نمی دانم آیا بالاخره آن واژه ی چهار حرفی را پیدا می کنم یا نه؟





+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:9 توسط آزاده |

بازی یلدایی
با تشکر از دوست خوبم سپینود ونسرین عزیز که من رو به این بازی یلدایی دعوت کردن(داشتم کم کم پیش خودم فکر می کردم چرا هیچ کس من رو دعوت نمیکنه)
این هم ۵تایی من:
۱)در برخورد با آدم ها عادت دارم لبخند بزنم و این لبخند خیلی از اوقات باعث دردسرم شده .یه بار سوار تاکسی که بودم،راننده بهم گفت خانوم خوشرو بودن خیلی خوبه اما خب خانوم ها خوب نیست زیاد بخندن چون ممکنه بعضی افراد سوء استفاده کنند.من هم وقتی از تاکسی پیاده می شدم با خنده گفتم ولی از نظر من لبخند زدن هیچ مشکلی نداره.

۲)برخلاف ظاهر آرومم،اهل شیطنت کردن هم هستم.سال کنکور با دوستام آموزشگاهی می رفتیم  که با دبیر ریاضی اونجا لج بودیم.یه روز که با بچه ها توی حیاط آموزشگاه بودیم،از پنجره ترقه انداختیم توی کلاس اون دبیر و در رفتیم.اولین سفر دانشجویی هم که با بچه ها رفته بودم شیراز.توی اتوبوس یه لیوان آب خالی کردم سر یکی از بچه ها و اون گفت اگه حافظ از قبر بلند می شد و روی من آب می ریخت برام باورپذیرتر بود تا تو.

۳)ترم دو دانشگاه بودم.ریاضی ۲ با یکی از اساتید دانشگاه داشتم که با دوستام آشنا بود و رابطه ی خوبی با اونها داشت.قرار شد آخر ترم من هر نمره ای گرفتم بچه ها برام نمره ی بیشتری بگیرند.من هم یک هفته بعد از امتحان قبل از این که استاد نمره ها رو اعلام کنه،بچه ها رو فرستادم اتاقش.بعد دیدم شاکی از اتاق بیرون اومدن و گفتن:تو که نمره ت ۲۰ شده و این قضیه تا مدتی در هر جمع دوستانه ای مطرح می شد.

۴)دبستان بودم که با  تشویق داداش بزرگم شعر گالیا سایه رو حفظ کردم.بچه های فامیل که می اومدن خونه مون،مجبورشون می کردم بنشینند تا شعر رو با احساسات تموم براشون بخونم.

۵)از بچه گی عاشق فعالیت های گروهی بودم.دبستان با دوستام یه گروه حفاظت از محیط زیست راه انداختیم و یه بار از مدرسه در رفتیم که بیانیه ای رو که نوشته بودیم ببریم چاپ کنیم اما متاسفانه همه در رفتنمون از مدرسه رو فهمیدن و خلاصه نتونستیم کارامون رو اون طور که می خواستیم انجام بدیم.

برای این بازی من هم مونالیزای عزیز،بلاگردون،حنا،سایه و سهیلا رو دعوت می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:47 توسط آزاده |