تبليغاتX
روز برمی آید
مرثیه ای برای یک رویا
غریبه ای در دور دست برای رویاهایم مرثیه می خواند و من دنبال چمدانی می گردم که به اندازه ی پیراهن تنهایی ام جا داشته باشد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:32 توسط آزاده |

شبی از شب های زمستان مسافری
امروز تولدم است.صبح نشستم کنار پنجره و خیره شدم به آسمان و زیر لب در آستانه شاملو زمزمه کردم:
«انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی ی عریان.»

یاد چند سال پیش افتادم.روزی که جشن تولدم در دفتری کوچک و محیطی صمیمی برگزار شد که حالا دیگر اثری از آن نمانده است و بچه هایی که حالا هرکدامشان جایی اند.نگاهم به اردک زرد و خرس سفید گوشه ی اتاقم افتاد که دو دوست مهربانم آن روز به من هدیه دادند و دلم هوای آن را کرد که کتاب هایی را که بچه ها در روز تولدم به من داده بودند از کتابخانه بیرون بیاورم و روی تخت خوابم ردیف کنم.دو قرن سکوت و صدای بال سیمرغ عبدالحسین زرین کوب،از خوشی ها و حسرت ها آیدین آغداشلو،رباعیات خیام،تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم حسین بشیریه،کتاب خنده و فراموشی کوندرا،اگر شبی از شب های زمستان مسافری ایتالو کالوینو و ........
کتاب ها ردیف شدند روی تخت.اول هرکدامشان را که باز کردم و نوشته ها را خواندم،قیافه ی تک تک دوستانم جلوی چشمانم ردیف شد.یاد روزهایی  افتادم که با آنها خندیدم،گریه کردم،حرف زدم و حالا کمتر از قبل آنها را می بینم.
ایمیل ها و تلفن های امروز به یادم آورد که هنوز همدیگر را فراموش نکردیم،حتی اگر از همدیگر دور شده ایم یا کمتر از قبل همدیگر را می بینیم.
روز تولد که می شود دلم پر می کشد به جشن تولدهای مفصل کودکی و نوجوانیم.روزهایی که
بچه های فامیل و همکلاسی هایم به خانه مان می آمدند و من دوست داشتم هر چه زودتر کادوها را باز کنم.روزهایی که از اول صبح مشغول تزیین اتاق بودیم و بادکردن بادکنک های رنگارنگ.جشن که تمام می شد هرکدام از بچه ها بادکنکی را با خود می برد و من در دلم دوست داشتم بادکنک های زیباتر برای خودم بماند.
امروز آلبومم را ورق زدم.کمی خاطراتم را مرور کردم و بعد خودم را به دیدن فیلم بازگشت آلمودوار که هدیه دوست خوبم سپینود است مهمان کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:40 توسط آزاده |

آناکارنینای دوست داشتنی
مدت هاست آناکارنینا را در خواب هایم می بینم،سوار بر کالسکه ای که به سمت ایستگاه قطار می رود و صدای چرخ های کالسکه بر سنگفرش خیابان در گوشم می پیچد.اگر ماموران ایستگاه از زیر تور صورت او متوجه وحشتش نشدند اما من که شدم.من می خواهم آنا بماند، آنای دوست داشتنی اما نمی توانم کاری بکنم او تصمیمش را گرفته است.پا برهنه در راهروهای قطار دنبالش می دوم،آنا پیاده می شود، روی سکو می ایستد و فکر می کند.دلم می خواهد به جای دیدن این صحنه،روزی را ببینم که برای نخستین بار با ورونسکی دیدار کرد اما انگار امکان ندارد.کیف دستی قرمز رنگش در دستانش است و من دستهایم را دراز می کنم تا آنا را بگیرم.آنا باید بماند، آنای دوست داشتنی اما دست هایم به او نمی رسد و من فقط نظاره می کنم آن چه را که اتفاق می افتد بدون این که کاری بتوانم بکنم.

پ ن ۱:کتاب آناکارنینا نوشته لئون تالستوی را هر وقت فرصتی داشتید با ترجمه ی خوب سروش حبیبی بخوانید و لذت ببرید از لحظه های زیبایی که در این کتاب وجود دارد.با وجودی که مدت ها پیش خواندمش اما هنوز هم تصاویر زیبایی که در کتاب هست از یادم نرفته.

پ ن ۲:یک تشکر به تمام دوستان خوبم بدهکارم.دوستانی که بودنشان غنیمتی ست در این روزگار.چقدر خوب است که کسانی باشند که دوستت دارند و دوستشان داری.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:39 توسط آزاده |