تبليغاتX
روز برمی آید
زندگی و دیگر هیچ
حرف هایی هستند که باید بماند در صندوقچه ی ذهنت.بغض هایی هستند که باید پنهان شوند پشت لبخندت.اتفاق هایی هایی هستند که فراموش شان نمی کنی و حالا جزئی از خاطراتت هستند.خاطراتی که هم شیرینند و هم تلخ.دنبال بهانه های کوچک برای زندگی می گردی و لذت کشف این بهانه ها را مزمزه می کنی.در مراسم عروسی دوستت   کلی می رقصی و می خندی و هرچه دلتنگی هست به دست باد می سپاری، حتی اگر برای یک شب باشد.زیر باران قدم می زنی بدون چتر و می گذاری بوی خاک باران خورده مستت کند.دسته گلی می خری و می روی خانه ی دو فرشته،دو خواهر دوست داشتنی که همیشه با نگاهشان آرامش را  مهمان خانه ی دلت که گاهی طوفانی می شود کرده اند.بانوی آب رفته سفر شیراز اما حتی ار آن فاصله هم به فکر تو ست و می گوید دوست دارم خوب باشی.چقدر همیشه حرف هایش آرامت کرده.می گویی بانو راست می گفتی زندگی قطار است و آدم ها مسافرهایی که در ایستگاه های مختلف پیاده می شوند.ایمیل ها و تلفن های دوستانت مثل همیشه شادی را مهمان خانه ی دلت می کند.بیستون می روی،یاد کسرا و جهان میفتی و کتاب کله اسب .به خانه می آیی،روی تختت دراز می کشی و خواب می بینی،خواب جهان را که بالای کوه های کردستان ایستاده و کسرا را صدا می زند. 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:38 توسط آزاده |