صبا بی قرار لطف کرده و دعوتم کرده به بازی آرزو .آرزوهایم زیادند.بعضی دور و دست نیافتنی،بعضی نزدیکتر.بعضی ها پنهان شده در پستوی ذهنم کنار رازهایم و بعضی را هم دوستانم می دانند.اما از این ها که بگذریم.آرزو مرا یاد خداحافظی و سفرآن عزیز دوست داشتنی ام می اندازد که شب خداحافظی اش از دیگران جدا شدم و به آن اتاق تاریک رفتم و از پشت پنجره زل زدم به آسمان پر ستاره و از ته دل آرزو کردم برسد به هر آن چه که می خواهد.آرزو مرا یاد آن دخترکی می اندازد که نمی دانست آرزو چیست؟و بعد که فهمید گفت دوست دارد تلویزیونی داشتند تا شاید کمی از تنهایی اش کم می شد.آرزو مرا یاد روزهایی می اندازد که آرزوهایم را در آن دفتر جلد صورتی می نوشتم.یاد روزهای کودکی.یاد روزهایی که یکی از آرزوهایم این بود که عروسکم مثل عروسک الدوز صمد بهرنگی حرف بزند.الان هم بیشتر از همه دلم می خواهد سفر کنم،ببینم و تجربه کنم..دنیاهای جدید را بشناسم و نگذارم سیاهی ها آن قدر جلوی چشمانم را بگیرد که سفیدی ها را نبینم.دلم می خواهد نا امید نشوم از زندگی که با تمام تلخی هایش لحظه های زیبا هم دارد.آرزوهای دیگری هم دارم هم برای خود و هم دیگران اما نمی نویسمشان حالا و می گذارم بمانند ته قلبم.قلبی که همیشه آرزو می کند برای خود و دیگران.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 20:42 توسط آزاده
|
......
چقدر خوب بود دیدن زندگی و دیگر هیچ کیارستمی،در هفته ای که تلخ هستی به خاطر خبرهای بدی که می شنوی.هفته ای که تلخ هستی به خاطر مرگ مادر یکی از عزیزترین دوستانت.
دوست داشتم فیلم و آدم هایش را.آدم هایی که در ویرانه های زلزله ی ویرانگر رودبار دنبال زندگی بودند و چقدر خوب بود دیدن شور و امید بازماندگان برای ادامه زندگی.
پ ن:بعد از دیدن فیلم "الف" گفت که اون هم خواهر و برادرش رو در زلزله ی رودبار از دست داده و گفت که دوست داره دوباره فیلم رو ببینه.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط آزاده
|