.........
دست می کشم روی چین های پرده و به "بهانه های ساده خوشبختی" فکر می کنم و لبخند می زنم.این روزها بهانه های خوبی دارم برای زندگی کردن.
پرده را کنار می زنم و چشمم زنی تنها را دنبال می کند که در تاریکی شب گم می شود و زیر لب زمزمه می کنم شعری از فروغ:
"یک پنجره برای من کافی ست،یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت"*
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:29 توسط آزاده
|
بار هستی
این روزها دچار تردیدم.گاهی آرامم و گاهی می شوم گردبادی در دل کویر.گاهی هم ابری می شوم که دوست دارد آنقدر ببارد تا زمین سیراب شود.دوباره رفته ام سراغ بار هستی کوندرا و شب هایم با آن می گذرد.غرق شده ام در جملات کتاب و فکر.فکرهایی که دستم را می گیرد و با خود می برد.
این روزها کسی هست که بودنش آرامش است و خوبی.حرف هایم را می شنود و با من در کوچه های دلتنگیم قدم می زند.بودنش غنیمت است در ظلمت این روزگار.
این روزها من هستم و تصمیمی که باید بگیرم.گاهی غرق در فکرم و گاهی گیج .گاهی غمگین و گاهی سرشار از شادی و خنده اما با همه ی اینها این روزها را دوست دارم.
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:45 توسط آزاده
|