تبليغاتX
روز برمی آید
قافله عمر

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو برکشیدم:
« من ام،آه
آن معجزت نهایی
بر سیاره ی کوچک آب و گیاه!»
آن گاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش می دیدم و می شنیدم!

 «شاملو»

امروز تولدم است و من مرور می کنم تمام خاطرات تلخ و خوش گذشته را و می اندیشم به تجربه هایم و گذر قافله ی عمر.
امروز از دوستی حرف های خوبی شنیدم و خوشحالم که هستند هنوز کسانی که می شود با آنها حرف زد و حرف هایشان هم آرام می کند دریای طوفانی دلم را.
امروز تولدم است و من می اندیشم به این جاده ی پرپیچ و خم زندگی و به گام هایی که برداشته ام و قرار است بردارم.
خیام می خوانم و دلم می خواهد با تمام وجود لمس کنم لذت لحظه هایی را که با طرب می گذرد.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط آزاده |

.....
خنده هایم را دوست دارم...تلخی های روزگار هم آنها را از من جدا نکرده است.خنده هایم حالا دیگر قسمتی از من هستند.قسمتی که گاهی نقابی می شود تا کسی آن چه را که در دلم می گذرد نبیند.
خنده هایم را دوست دارم...گاهی از ته دل هستند و گاهی نه اما هر چه هستند زندگی را برایم گاهی دلنشین و گاهی قابل تحمل کرده اند.
خنده هایم را دوست دارم...خودشان می آیند بدون دعوت،گاهی در میان بغض واشک و گاهی وقتی قلبم از شادی کوچکی می تپد.
خنده هایم را دوست دارم...وقتی که همراه خنده های دیگر موزون می رقصند و بالا می روند و پایین می آیند.دوستشان دارم وقتی پشت ستون ها پنهان می شوند و سرهاشان را روی شانه های همدیگر می گذارند.
می ترسم از روزی که خنده هایم از من جدا شوند اما نه،گذر سال ها ثابت کرده است که آنها خیال جدایی در سر ندارند.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:6 توسط آزاده |

............
۱)چند روزی که گذشت خوب بود با بودن کسانی که دوستشان دارم . آمدنشان دلتنگی های روزهای سخت را کم کرد و دوباره عطر شادی در خانه پیچید.
۲)دیشب بعد از مدت ها دوباره رفتم سراغ  فیلم نامه "سان ست بلوار" بیلی وایلدر(ترجمه مریم سپهری) و شبم را با این فیلم نامه سپری کردم.یادش بخیر اولین بار این فیلم را با بچه های کانون فیلم دیدم.
۳)این روزها دلم عجیب هوای "شادمانی  بی سبب" را کرده است.
۴)نگران و ناراحتم از اتفاق هایی که این روزها در غزه می گذرد.انگار قرار نیست این جهان آرام بگیرد.سردم است.
۵)این جمله از برتراند راسل را که مریم اینا  در وبلاگش گذاشته خیلی دوست دارم:
"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر"
۶)مشغول ورق زدن کتاب قبله عالم(ژئوپلتیک ایران/گراهام فولر)بودم که  جمله جالبی از سرپرسی سایکس دیدم.او در سال ۱۹۱۵ گفته است:
"ایرانیان که به واسطه سدهای سلسله جبال از دریا محروم شده اند،همیشه از خود نوعی ناسازگاری و عدم تمایل نسبت به دریا نشان داده اند که بهترین گواه صدق این مطلب است که اوضاع طبیعی در اخلاق و عادات یک قوم موثر می باشد.این ناسازگاری و تنفر از دریا امروزه نیز در ایرانیان به همان اندازه که حافظ را از سفر هند باز داشت وجود دارد."
۷)مدتی که ننوشتم دلم برای اینجا تنگ شده بود.اینجا را دوست دارم.خانه ای شیشه ای که مهرش در دلم نشسته است. 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط آزاده |