تبليغاتX
روز برمی آید
قافله عمر

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو برکشیدم:
« من ام،آه
آن معجزت نهایی
بر سیاره ی کوچک آب و گیاه!»
آن گاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
که به چشم و به گوش می دیدم و می شنیدم!

 «شاملو»

امروز تولدم است و من مرور می کنم تمام خاطرات تلخ و خوش گذشته را و می اندیشم به تجربه هایم و گذر قافله ی عمر.
امروز از دوستی حرف های خوبی شنیدم و خوشحالم که هستند هنوز کسانی که می شود با آنها حرف زد و حرف هایشان هم آرام می کند دریای طوفانی دلم را.
امروز تولدم است و من می اندیشم به این جاده ی پرپیچ و خم زندگی و به گام هایی که برداشته ام و قرار است بردارم.
خیام می خوانم و دلم می خواهد با تمام وجود لمس کنم لذت لحظه هایی را که با طرب می گذرد.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط آزاده |