تبليغاتX
روز برمی آید

ریزش بی وقفه باران است و رقص و صدایی که در گوشم می پیچد.باران است وبغض و سرمایی که تا مغز استخوان را می سوزاند.هویج ها را خرد می کنم و خیره به پیازچه ها آوازی را زمزمه می کنم.منتظر تلنگری هستم برای شکستن بغض.می دانم اگر بشکند اشک ها می آیند آرام و نوازش می دهند گونه هایم را در غربت این روزها.کاش کسی اینجا بود تا برایم پابلو نرودا بخواند و من دلم پر بکشد به آن بعد از ظهری که برای اولین بار عاشق شدم و کنار بوته های رز حیاط  عاشقانه ای قدیمی را زمزمه کردم.دلم گرفته است و دوست ندارم کسی دلیلش را بپرسد.دلم  دوستی را می خواهد که بدون هیچ پرسشی روبه رویم بنشیند و با هم گوش بسپاریم به سفر زمستانی شوبرت و من خیس شود گونه هایم از دانه های برفی که می پوشاند هر چه سیاهی را.
دلم صدای مهربان کسی را می خواهد که هیچ وقت عکسش جای خالی اش را برایم پر نکرد و من دلتنگ زمزمه ی پایش بر روی فرش بودم.صذایش را هر وقت از پشت خط تلفن می شنوم دلم پر می کشد به کودکی ام و روزهایی که با "پریا" و "یه شب مهتاب" می خوابیدم.
هویج ها خرد شده اند اما باز ریزترشان می کنم و دلم پر می کشد به روزهای دور و نزدیک.انگار دیروز بود که رفتند.گفتم از خداحافظی بدم می آید و بغض کردم.در آستانه ی در بود کنار همان تابلوی قدیمی که بغضم شکست و به قلب تکه تکه شده ای فکر کردم که هر تکه اش افتاده است گوشه ای از این دنیا.
دلم هوای دیدن دوباره آبی را کرده است.چند روز پیش که انگشتانم را روی دیوار می کشیدم یاد ژولی اقتادم و یاد روزی که به خانه جدیدش رفت و  آن آویز آبی.انگار همین دیروز بود که به دوستی می گفتم چقدر لحظه های دوست داشتنی دارد فیلم های کیشلوفسکی.
هویج ها دیگر  ریزتر از این نمی شوند اما انگار تصاویری که جلوی چشمان من می آیند تمامی ندارند.امشب بارش بی وقفه تصویر است و من زیر این بارش گاهی بغض می کنم و گاهی می خندم.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40 توسط آزاده |